Login

 

 

 

سلام. من محمود مقدسی هستم . دغدغه های اصلیم : خودم ، زندگی ، اجتماع و خدا.

 

 
 شبکوکیان

 
 
 
 
 
 
   نام کاربر
کلمه عبور
 ورود
 
 

  
آنکه دل به دریا می زند
 

به نظرم می رسد که زندگی یک فیلسوف و تا حد زیادی ، زندگی یک عارف ، در مقایسه با سایر زندگی ها بیشترین شباهت را به زندگی یک قاچاقچی دارد. بیایید با هم  زوایای زندگی یک قاچاقچی را بکاویم. کسی که وارد کار قاچاق می شود ، به سودای به دست آوردن سود بیشتر و داشتن ِ بیشتر ، دست به این کار می زند. او با شروع این کار ، آرامش معمول خود را از دست خواهد داد ولی در ازای آن چیزهای زیادی بدست خواهد آورد و با وجود خطر و ناامنی همیشگی ، در سایه ی آن دارایی ، آرامش متفاوتی را تجربه خواهد کرد. او بواسطه ی کاری که در پیش گرفته ، هر دم باید خطر کند و هر لحظه آماده ی رفتن باشد. هیچ جایی مسکن همیشه ی او نخواهد بود و هر دم که لازم بیاید ، باید همه چیز را رها کند و برود. دوستی به نقل از فیلمی می گفت : برای یک قاچاقچی ، ازدواج معنی ندارد ، قاچاقچی باید بتواند در عرض 10 دقیقه تمام چیزی که دارد را بگذارد و برود."
 
برای یک فیلسوف و تا حد زیادی برای یک عارف نیز وضع به همین گونه است. آنگاه که شروع به اندیشیدن می کند و با صداقت و تلاش گام در این راه می گذارد ( که اغلب انتخاب نمی کند بلکه پویایی روحش چنین ضرورتی برایش پیش می آورد) آرامش معمولی که بسیاری از آدمها در بی خبریشان تجربه می کنند را ازدست می دهد ، جواب ها و وضعیت های سطحی را رها می کند و دل به یافته های عمیق تری می بندد که در آینده خواهد یافت. پس از این ، هیچ جایی مسکن او نخواهد بود و مقیم هیچ اندیشه و حال ثابتی نخواهد شد. گاه چیزی بدست می آورد و سرشار می شود ( در بیان عارفانه می توان گفت که بسطی می یابد ) و گاه مدت ها در تردید ( برای فیلسوف) و در قیض ( برای عارف ) باقی می ماند.
 
این هر دو گونه زندگی ( زندگی قاچاقچی و زندگی عارف یا فیلسوف ) بر نا آرامی و خطر پذیری بنا شده است. هر دو آرامشی را تجربه می کنند که از دل خطرها بدست آمده و نه آرامشی پیش از هرگونه خطر کردنی یا پیش از دیدن هر گونه خطری که هست ولی چشمان ما آنها را نمی بیند.
 
-------------------------------------------------------------------------------------
 
پانوشت : توضیح فوق در مورد یک فیلسوف ، روشن به نظر می رسد اما در مورد یک عارف باید بگویم که تلقّی من از عارف ، کسیست که بیشتر و قوی تر از همه ( به اقتضای روح عمیق و لطیفش ) وجوه تراژیک زندگی را می بیند و با وجود آن ها به آرامش می رسد. عارف چونان عاشقیست که آرامش پیش از عاشقی را رها می کند ، دل به مخاطرات عاشقی می زند و در پس آن ، آرامش و رضایت عمیق تری را طلب می کند.
   
(نظر) (13) توسط محمود مقدسی در Tuesday, July 22, 2008 9:35 PM

 
برای مردی که با آرامش مرد
 

برای مردی که با آرامش مرد
 
 نام: حميد
 نام خانوادگي: عزتي
 تاريخ تولد:25/4/1344
 محل تولد: شهرستان داراب ، استان فارس

 تحصيلات: ليسانس علوم تربيتي
علت تقاضاي شغل: بيكاري و علاقه به كودكان استثنايي
 سابقه كار: 2 سال كار در پرورشگاه به عنوان مربي
 حقوق مورد درخواست : ۴۵هزار تومان
 چقدر با كودكان استثنايي آشنايي داريد : 
 
من بچه ها رو دوست دارم ؛ همه بچه ها رو . بچه هاي استثنايي رو هم دوست دارم. راستش من توي  بچگي با يك بچه استثنايي رفيق بودم كه 15 ساله كه شد مرد. تا قبل از اين كه من برم مدرسه ، با اون خيلي بازي مي كردم.خيلي مهربون بود . وقتي كه بچه هاي محل اذيتش مي كردن ، با صداي بلند گريه مي كرد ولي به كسي حمله نمي كرد و كسي رو نميزد ولي مادرش كه انگار از همه خجالت مي كشيد ، خيلي آروم گريه مي كرد .
 از مسائل تربيتي اين كودكان چقدر آگاهي داريد :
توي دانشگاه چند واحدي در اين مورد گذرونديم ولي من كه با اون دوستم كه اسمش علي بود ، خيلي دوست بودم و كلي چيزي ازش ياد گرفتم. آخه بچه هاي استثنايي همشون شبيه همن ؛ حتي قيافه هاشون هم شبيه همه. انگار كه همشون يك نفرن كه يه جا دختر ميشه ، يه جا پسر و ... . توي چشم هاي اون يه نفر كه همشونه ، يك نگاه معصومي هست كه وقتي چشمش ميفته توي چشمات ، دست و پاتو گم مي كنی ؛ راستشو بخواين توي همچين موقعيتي من كه از خودم بدم مياد و از خيلي چيزهاي ديگه هم. شايد گفتن اين مسائل مهم نباشه ولي من چند باري مي خواستم خودكشي كنم. البته مشكل رواني ندارم ؛ اينو ميتونين تست كنين. خوب حتما براي اين كارم دليل داشتم و براي اين كه خودمو نكشتم هم دليل دارم. شما اگه منو استخدام كنين ، لطف بزرگي در حقم كردين.
 توضيحات اضافي :
من توي بچگي يك بار زدم توي گوش علي و علي گريه نكرد. اون موقعي اين كار رو كردم كه من 12 سالم بود و علي 11 سالش. من داشتم بزرگ مي شدم و دوشت داشتم اداي آدم بزرگ ها رو در بيارم. ديده بودم كه داداش ِ بزرگتر علي كه سر كوچمون نجاري داشت ، وقتي از دست علي عصباني مي شد ، يك چك مي زد توي گوش اون. يك روز من كه تازه فهميده بودم كه علي منگله و فهمش خيلي كمتر از منه و تازه اگه بزني توي گوشش انگار كه خيلي دردش نمي گيره و  مثل بقيه آدم ها نيست كه بگرده دنبال يه موقعيت تا تلافي كنه ، و با اين كه اصلا عصباني نبودم ، بيخود و بي جهت زدم زير گوشش. علي گريه نكرد و زل زد توي چشم هام. وقتي برگشتم خونه ، چشمم كه به خواهر كوچيكم  افتاد و ديدم كه به خاطر خراب شدن عروسكش با صداي بلند گريه مي كنه ، يك هو دلم هرَی ریخت و تازه فهميدم چه كار كردم. برگشتم تا از علي معذرت بخوام ولي اون رفته بود توي خونشون . من اون شب تا صبح گريه كردم. از فردا مامان علي اجازه نمي داد علي بياد توي كوچه. هفته بعد ما از اون محل رفتيم و چند سال بعد كه من 16 سالم بود وعلي 15 سالش ، علي مرد
 نظر كارشناس مربوطه :
(
لطفا در اين محل چيزي ننويسيد )
 نظر به اينكه رشته تحصيلي متقاضي مرتبط مي باشد و سابقه كاري كافي هم در اين زمينه دارد ، استخدام ایشان بلامانع است . لازم به ذکر می باشد که توضیحات داده شده در این فرم توسط ایشان اندکی عجیب و نا مربوط می باشد ولی پس از مصاحبه حضوری و آشنایی بیشتر با ایشان ، ابهامات موجود برطرف گردید.
...........................................................................

 
پا نوشت  :
اين فرم تقاضا نامه ، از آن كسيست كه در يك صبح پاييزي پس از 15 سال كار در پرورشگاه كودكان استثنايي ، در يك حادثه رانندگي كشته شد. در وصيت نامه او  قطعه زيبا و تامل برانگيزي وجود دارد :
 "چقدر من اين روزها آرامم. انگار تمام انتقامم را از بودنم گرفته ام و تمام لذتم را از زندگی برده ام ، و از رنجي كه سالها ، چون خوره اي روحم را مي خورد رهايي پيدا كرده ام. بارها از خودم مي پرسيدم كه زندگي چيست و به آن مي انديشيدم ، ولي هيچ گاه جواب درستي پيدا نكردم. اما بودن با آن كودكان آسماني مرا به آنچه ارزش زيستن دارد نزديك كرد و انگار كه فهميدم زندگي چيست
براي پسر عزيزم : اگر مي خواهي با اين باور زندگي كني كه زندگي مي ارزد و اين هستي بيهوده نيست ، خودت را كاملا وقف آن مسئله اي كن كه زندگيت را عميقا درگير خودش كرده. اميدوارم كه زندگي تا آن دم كه زنده هستي در نظرت ارزشمند باشد."
 
   
(نظر) (0) توسط محمود مقدسی در Saturday, January 26, 2008 11:30 PM

 
شب تاریک ِ روح
 

شب تاریک ِ روح*
 
آن صدا آنقدر بلند بود كه براي شنيدنش نياز به گوش تيز كردن نباشد ، ولي تو سرت را بر نگرداندي و ايستادي به روبرويت خيره شدي و انگار نه انگار كه خبري شده ؛ مي ترسيدي كه اگر برگردي ، تاريكي تمام روح خسته ات را فرا گيرد و تو كه توان جنگيدنت را از دست داده بودي ، در آن تاريكي محنت زا تا ابد اسير شوي.
ايستاده بودي و خيره به روبرويت نگاه مي كردي ؛ در دلت از خدا مي خواستي كه تمام آن سياهي ها را رنگ كند و از رنگ هاي روشن بر در و ديوار پهنه اي كه تو در آن گرفتار بودي بپاشد و حتي پشت سرت ، آنجا كه صداي استغاثه روحت با آوايي بلند از آن به گوش مي رسيد را از تاريكي مطلق برهاند و در نوري هر چند اندك غرق كند. آه كه تو در اين ميانه با خداي خود چه حرف ها كه نزدي و گوش هاي هيچ كس نمي توانست نجواي عارفانه ی آميخته با ترديد تو را بشنود .
 خدا جواب نداد و تو تا مدتي زيادي ساكت ماندي و حيرت زده در كار خويش مي نگريستي ؛ تمام آن ناله ها و خواسته ها باد ِهوا بود؟ آيا اين همه در خواست به هيچ گوشي نرسيد و آيا خدا هيچ جاي ِ اين پهنه نايستاده بود تا صداي مرا بشنود ؟
و تو شروع به گفتگويي طولاني با خودت كردي و فكر كنم آن موقع كه تمام درها را بسته مي ديدي صدايي به گوشت رسيد كه به تو سلام مي كرد. گوش تو آن روزها به صداي شك و ترديد عادت كرده بود و در ميانه ي حرف هايي همه از جنس انكار ، حتي يك لحظه هم گمان نمي كردي كه آن صدا صداي خدا باشد. آنقدر صدايش را نشنيدي كه دستش را بر روي شانه ات گذاشت و صورتت را به سمت خودش گرداند. چه ديدي؟ يادت هست؟ آيا همان روياي مشوش ِ ايمان دوران كودكيت بود يا كابوس تيره ي ترديد ها و شك هاي هر روزه ات؟ يادم نيست ولي خودت مي داني كه جواب سلام او را كه دادي ، تمامي شيريني به يك باره در كامت ريخته شد و تو درمانده شده بودي ، كه گرماي او وجودت را فراگرفت و در حالي كه هنوز دستش بر روي شانه ات بود ، از تو دور شد تا در نزديكترين خانه به تو ساكن شود .
آه از آن رنگ آميزي شاعرانه كه همان دنياي ترديد زده ات را ( كه هنوز باقي بود و هست ) به چنان زيبايي ، رنگ آميزي كرد . حضور او و آنگونه بودني كه هيچ وقت تصورش را نكرده بودي و شبيه هيچ كدام از حرف هايي كه شنيده يا زده بودي نبود ، چنان روحت را تسلي داد كه دانستي عشق او روح تو را لمس كرده است و هر كه روحش حتي ثانيه اي در ميان دستان عشق او گرم شده باشد ، براي هميشه به دل ِ شك ها فرو خواهد رفت تا آندم كه بيرون مي آيد استوارتر از قبل و عاشق تر و گرم تر از پيش ، دستان آرامش بخش او را بر شانه هايش احساس كند و با حرارتي بيش تز از هر وقت ، به سلام او پاسخ دهد .
و صداي بلندي كه از پشت سرت مي آمد ، براي هميشه قطع شد. يقين لازنم نبود ، عشق براي همه آرامشي كه تو به دنبالش بودي كفايت مي كرد ، حالا تو بودي كه بايد خودت را براي او كه در پس شك هاي بسيار ( كه دست شكاكان ِ بي ايمان هيچج گاه به آنها نخواهد رسيد)** ، نشسته و انتظار تو را مي كشيد ، آماده مي كردي. تو از تاريكي روح ، به روشنايي منتقل شده بودي ولي نه آن تاريكي و نه اين روشنايي ، هيچكدام از جنسي كه همه از آن سخن مي گفتند و خودت خيال مي كردي نبود .
.................................................
پا نوشت:
*تقدیم به مادر ترزا
*عنوان این مطلب برگرفته از مقاله ای با همین نام از دکتر آرش نراقیست که صورت کاملش چنین است: " شب تاریک روح : زندگی پنهان مادر ترزا"
**شك هايي هست عميق ، كه تنها آنگاه كه در جستجوي ايمان هستي به سراغت مي آيد و عميق تر از شك هاييست كه منكران خدا تجربه مي كنند. شايد بتوان گفت كه تنها آنان كه در طلب ايمانند سنگيني ترديد و شك ، و شور و شوق انتخاب او را تجربه مي كنند.
   
(نظر) (1) توسط محمود مقدسی در Saturday, January 26, 2008 11:27 PM

 
.:: Powered By Soofar-dp ::.