هر روز صبح که از خواب بر میخیزم ، اندکی درنگ می کنم. در آغاز همه چیز نا آشناست. چند لحظه ای می گذرد تا بفهمم کجا هستم و چه باید بکنم. وقتی به خودم می آیم ، یادم می آید زنده ام و قرار است روز دیگری را زندگی کنم.
هر روز صبح وقتی از خواب بر می خیزم ، پس از اندکی درنگ و بعد از مرور کوتاه ِ کسانی که دوستشان دارم ، به مرگ فکر می کنم و با خودم زمزمه می کنم : " زندگی کوتاه است."
صبح ها که از خواب بلند می شوم ، به خدا فکر می کنم و از خودم می پرسم : این بودنت را چه خواهی کرد؟
صبح ها ، احساس می کنم یک روز دیگر خواهم زیست و ممکن است در میانه ی آن ، راهی دیار خاموشان بشوم. من در آغاز ِ روز به تمام چیزهایی که برایم مهم است فکر می کنم. هر صبح ، نوعی مکاشفه است ؛ وقتی به این فکر می کنم که زنده ام ، حالتی از شگفتی و ترس مرا فرا می گیرد ؛ من هستم ، و این جمله ی دو کلمه ایست که شگفتی سالهای من است. بودن و احساس آن ، تجربه ی غریبیست.هر روز احساس می کنم با دنیا غریبه ام و با حیرتی تمام در میان اشیاء و آدم های آن راه می روم ؛ دنیایی که هر آن باید از آن بروی ، و بودنی که هر دم باید آماده ی ترک کردنش باشی. سالهاست که نمی توانم به چیزی عادت کنم. تا دل به عادتی خوش می کنم ، شگفتی ای ، ترسی ، مرگی ، عشقی... مرزهای دنیای مرا می درد و مرا عریان در برابر جهانی که هیچ از آن نمی دانم قرار می دهد و اینگونه است که من ، بارها و بارها ، در شناخت هستی و خوکردن به آن شکست می خورم.
صبح ها من به جهان سلام می کنم ، به جهانی پر از شگفتی و راز. تمام طول روز گوشهایم را تیز می کنم تا بشنوم و شب ها ، در حالی که بر حیرتم افزوده شده ، به خواب می روم و یک راز بر روی رازهای دیگر ، آماده ی صبحی دیگر می شوم.