Login

 

 

 

سلام. من محمود مقدسی هستم . دغدغه های اصلیم : خودم ، زندگی ، اجتماع و خدا.

 

 
 شبکوکیان

 
 
 
 
 
 
   نام کاربر
کلمه عبور
 ورود
 
 

  
تاملی در نگاه عارفانه
تاملات  

 

وقتی سخن از عارفانه دیدن جهان به میان می آید ، نگاه شخص ِ عاشقی را تصور می کنم که هر دم نجوای درونش این است : " عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد " یا " هر چه آن خسرو کند ، شیرین کند " یا " عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست " ولی همزمان این سوال را از خودم می پرسم که عارف چگونه به رنج ها و نقصانهای کم و بیش زیاد جهان می نگرد و چگونه از دل ِ آنها نگاه عاشقانه اش بارور می شود. مدتیست که با سه پاسخ مواجهم و به زعم خودم ، هر کدام دربردارنده ی بخشی از حقیقتند. از آن میان ، در این نوشته به شرح مختصر دو پاسخ می پردازم :
 
1. عارف به تفسیر یکپارچه ( و نه تکه تکه ) ای از جان رسیده که در آن ، رنج ها و شرها معنایی متفاوت از ذهنی که تکه تکه جهان را می نگرد دارد. او زمانِ بودن آدمی را ابدیتی می داند که این زندگی 60 ، 70 ساله بخشی از آن است و حوادث و وقایع را در کل ابدیت می سنجد و می فهمد. عارف جهان را فعل موجودی به غایت حکیم و مهربان می داند و معتقد است آنچه به نظر شر می آید ، در این یکپارچگی ، جامه ی خیر به خود می پوشد. خدا به کسی که جایی رنجی می کشد ، پاداش و آرامش بزرگتری در جایِ دیگری در این ابدیت خواهد داد. به عنوان مثال ، قرآن پر است از توصیفاتی که دنیا را جایی سخت با نعمات کوتاه و زوال پذیر و رنج ها و انسان را موجودی ضعیف معرفی می کند و در کنار آنها از خدایی به غایت حکیم و رحیم یاد می کند و ذهن را متوجه جای دیگری می کند که آرامش واقعی آنجاست و این دنیا را دار ِ آزمایش می داند و نه دار آسایش.به تعبیر دیگر ، چنین چیزهایی را مختصات جایی که ما در آن زندگی می کنیم می داند و نه تنها رد نمی کند که بارها بر آن تاکید می ورزد. گویی جهان را اگر از نگاهی به وسعت ابدیت بنگری ، به آن نگاهی کل گرایانه داشته باشی و امور را پیوسته به هم بسنجی شرها یا خیر می شوند ( هستند ) یا به خیر منتهی می شوند. عارف معتقد است که نگاه ما شرور را شرور می کند ، نگاهی چنان که یاد کردم ، معنای متفاوتی به این شرور می بخشد. سخنان امام حسین در شب آخر حیاتش را شنیده اید که می گوید : دنیا برای مومن چون زندانی تنگ و تاریک است و مرگ برای او پلیست برای رفتن به سوی خوبی ها ( نقل به مضمون ). هر چند توصیفم از این پاسخ ، توصیف دقیقی نیست ولی امیدوارم خالی از بصیرت هم نباشد.نکته ی مهم در این نگاه این است که با وجود پذیرش رنج ها ، جهان را عاشقانه می بیند.
 
2. فرد عارف همواره در جایی میان عرفان و سیاست ( به معنای عمل و مجاهده برای ساختن جامعه و مبارزه با ظلم ) ایستاده است. او در جهانی می زید که فعل ِ معشوق است و باید در آن به مبارزه با ظلم بپردازد و فعل محبوب را از آلودگی بپیراید. در این بیان ، عارف کسیست که برای بدست آوردن آن فهم ِ یکپارچه ، باید دست به عمل بزند. اگر بی عمل بنشیند ، جهان در ذهنش به هم خواهد ریخت. او با مشارکت در امور جهان است که می تواند منطقا و روانا ، فعل محبوب را آراسته ببیند. او معتقد است که پیش از عمل کردن ، با جهانی مواجه است که فقط باید تفسیر شود ولی این تفسیر خالی از نقص نیست ، اما با وارد عمل شدن ، با جهانی مواجه است که تغییر کرده است: جهانی که او در آن بازیگر است و چون قبل ، آزارنده نیست. او با مشارکت در از بین بردن رنج ها ، به نگاه ِ خود کمک می کند. در واقع ، بی عملی نتیجه اش باوری معیوب است ؛ باوری که در بهترین حالت ، چشم خود را بر برخی چیز ها می بندد. برای نمونه می توان از علی ابن ابی طالب ، حسین این علی ، مصطفی چمران ، سیمون وی و مادر ترزا نام برد که برای عاشقانه دیدن هستی ، تمام عمر در مجاهده بوده اند ؛ مجاهده ای برای از بین بردن ظلم و کاستن محرومیت. نکته قابل تامل در زندگی اینان همانند آنچه در بند قبلی گفتم ، این است که در عین آگاهی و اشراف عمیق به کاستی ها و رنج ها ، جهان را عاشقانه می دیدند و عارفانه تفسیر می کردند. و این چیزیست که ما را به تلاش برای فهم نگاه آنان ترغیب می کند.
 
هر چند این هر دو بیان خالی از اشکال نیست و نمی تواند  گستره ی وسیع عرفان ( گونه های مختلف عرفان ) را به درستی تفسیر کند ( و علاوه بر این بهتر است با هم ادغام شوند)  ولی تلاشم بر این بوده است تا این باور را مطرح کنم که نمی توان عارف را فردی سطحی یا بی جهت خطا پوش دانست. به زعم من ، عارف کسیست که آنچه از رنج و کاستی هست ، عمیق تر از دیگران می بیند و لمس می کند ( و این اقتضای روح عمیق و حساس اوست ) ولی با همه ی اینهاست که جهان را مخلوق موجودی حکیم و رحیم می داند و به او و این مخلوقش عشق می ورزد . گویی اینها ، فهم و وجود او را ورزیده می کنند و به جایی دیگر می برند و نگاهی عمیق تر به او می بخشند. نگاهی که از تفسیر ظاهری رهایی می یابد. و چونان فرد بالغی می شود که نگاهش دورتر از کودک می رود و امور را در چنان محدودیتی نمی نگرد. رد پای این نظر را در قرآن هم پی گرفته ام و همانطور که در بالا هم گفتم ، قرآن نیز بر هر دوی این دوگونه برداشت صحه می گذارد. مسئله برایم روشن نیست ولی نکته ای به جد ذهنم را به خودش مشغول کرده : اقتضای عارفانه دیدنِ این جان ، نه تنها ، چشم بستن بر خیل ِ اموریست که رنج آور و ناقص به نظر می رسند ، بلکه چشم گشودن و به دقت به آنها نگریستن است. گویی جهان را اینچنین دیدن است که چنان شور و شدتی به عشق ورزیدن و عارفانه زیستن می دهد.
 
 
   
(نظر) (12) توسط محمود مقدسی در Friday, May 30, 2008 8:08 AM

 
تقدیم به جنگ
داستان كوتاه  

  

من ، سعید باعِدی ، سی ساله ، متولد خرمشهر و ساکن تهرانم. من از جنگ هیچ چیزی جز یک زیرزمین تاریک و صدای شلیک گلوله و انفجار بمب به یاد ندارم ولی چون از من خواسته اید ، همین تنها صحنه را با شما مرور می کنم:
 
پدر و مادرم را به خوبی به یاد می آورم. پدرم معلم و مادرم خانه دار بود. شب بود و ما خوابیده بودیم . صدای بلندی همه ی ما را از خواب بیدار کرد. پدرم که خیال کرده بود صدای انفجار از نفت فروشی سر ِ کوچه است ، با صدایی که می لرزید گفت : " صد بار بهش گفتم یک کم ... " هنوز جمله اش تمام نشده بود که صدای بعدی و بعدی ، همه ی ما را از ترس میخکوب کرد. بعد صدای هواپیما و بعد یک جنگِ واقعی. پدر ، من و مادر و حمید ( برادرم) را به سرعت به زیر زمین برد. زیر زمین تاریک بود. پدر از پله ها بالا رفت. مادر جیغ می کشید و می گفت نرو. پدر رفت و برنگشت. ما ، در آن تاریکی ماندیم و تاصبح لرزیدیم. نزدیکی های صبح ، مادر به دنبال پدر رفت و او هم برنگشت. من و حمید ( که دوقلوایم) همدیگر را بغل کرده بودیم و در دنیای کودکانه مان ، خیال می کردیم الآن همه چیز تمام می شود و بیرون می رویم تا مثل هر روز صبح ، صبحانه بخوریم.
 
پدر برنگشت ؛ پدر هیچ موقع برنگشت. مادر برگشت ؛ اما یک سالِ بعد ، در حالی که یک پایش را از دست داده بود و تنها زمانی که تازه داروهایش را مصرف کرده بود ، آرامش داشت و ما را می شناخت. مادر برگشته بود ، ولی با خودش دنیایی از رنج و غم ها را آورده بود ؛ مادر موجی شده بود.
 
من و حمید تا عصر منتظر ماندیم. هیچ کس نیامد و صبحانه ای نیاورد. صدای انفجارها کمتر شده بود که من و حمید ( که هر دو 4 ساله بودیم ) از زیر زمین بیرون آمدیم. پدر و مادر نبودند ، خانه پر از خاک و نرمه شیشه بود. صدای گریه و ناله می آمد و من و حمید که صبحانه نخورده بودیم ، بهت زده همدیگر را نگاه می کردیم.
 
حمید به دنبال من راه افتاد. با هم از خانه بیرون آمدیم ؛ کوچه شلوغ بود و چند گوشه ی آن مثل عید قربان ، پر از خون بود. جلیل آقا ، نفت فروش ِ محل در گوشه ای افتاده بود و حرکت نمی کرد ؛ نصف سرش از بین رفته بود. من و حمید با معده ی خالی بالا آوردیم.
 

من و حمید برای همیشه از خرمشهر رفتیم ، یعنی ما را بردند به تهران ؛ به پرورشگاه. من حمید بزرگ شدیم و سوختیم. من و حمید تنهای تنها ، در این دنیا فقط همدیگر را داشتیم. من و حمید در حالی که بزرگ می شدیم سوختیم. من و حمید برای همیشه تمام شدیم. یک روز که همین چند سال قبل بود ، تصمیم گرفتیم ، دیگر نسوزیم و نترسیم. بعد از آن روز ، حمید از ایران رفت و من ماندم کنار مادرم. مادرم سال بعد مرد و من ماندم و خودم. بعد ، من تنهای تنها شدم؛ تنها ترین آدم روی زمین. من ، الان هستم ولی بارها این سوال را از خودم می پرسم : چرا باشم؟ ای کاش در همان زیر زمین کشته می شدم.

   
(نظر) (8) توسط محمود مقدسی در Friday, May 23, 2008 12:43 AM

 
چند کتاب خواندنی تازه
 

دوستانی که با استاد مصطفی ملکیان آشنایی دارند ، به احتمال زیاد با من هم عقیده خواهند بود که کتابهای تالیف یا ترجمه ی ایشان یا حتی کتابهایی که مقدمه ی ایشان را با خود به همراه داشته باشند ، یقینا ارزش خواندن و بهره بردن را دارد.
 به مناسبت نمایشگاه کتاب امسال ، و رسیدن کتاب های تازه چاپ شده ، ایشان کتاب های زیر را معرفی کردند که یا مولف و مترجم آنها هستند و یا بر آنها مقدمه نوشته یا آنها را ویرایش کرده اند :
 
- ایمان چیست؟/ نویسنده آنتونی کنی/ ترجمه ی اعظم پویا/ نشر هرمس
- بی دلیلی باور آوری/ نویسنده مینو حجت/ نشر هرمس
- باغ سبز/ محمد علی موحد/ نشر کارنامه
- مبانی فلسفه ی اخلاق/ ریچلز/ ترجمه ی ایرج احمدی/ نشر نی
- پختستان/ نویسنده منوچهر انور/ نشر کارنامه
 - باده ی عشق/ نصر الله پور جوادی/ نشر کارنامه
- معرفت شناسی باور دینی / مسعود خیرخواه/ نشر انتشارات علم
- سیطره ی خیر/ نویسنده آیریس مرداک/ مترجم طالقانی / نشر شور
- دین در روزگار ما/ چارلز تیلور/ نشر شور
- تحقیقات فلسفی/ ویتگنشتاین/ مصطفی ملکیان / هرمس
- صدای شمس (تحلیل مقالات شمس) /مصطفی ملکیان/ کارنامه
- جایگاه علم اصول در دانشهای زبانی/ مصطفی ملکیان / پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی
- قانون طبیعت چیست؟ /آرمسترانگ/مترجم امیر دیوانی/ انتشارات دانشگاه مفید
- گذر از جهان بسته به کیهان بی کران/ علیرضا شمالی/ نگاه معاصر
- دین و باور دینی در اندیشه ی ویتگنشتاین/ عطیه زندیه/ نگاه معاصر
- شاه در شطرنج رندان/ سعید حجاریان / نگاه معاصر
- موعویت در انقلاب ایران و انقلاب روسیه/ سعید حجاریان/ نگاه معاصر
- نامه در باب اومانیسم/ترجمه ی علیزاده /پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی
- فتوت نامه/ دکتر عبدالعلی اسپهبدی /کارنامه
- معنویت برای شکاکان/ ترجمه ی مصطفی ملکیان/ نگاه معاصر
 

به خاطر جمع آوری این لیست از دوست خوبم زهرا عرب  ، بسیار سپاسگذارم .

 

   
(نظر) (7) توسط محمود مقدسی در Wednesday, May 14, 2008 12:17 AM

 
گریز از تنهایی
تاملات  

هر روز از کنار آدمهای بسیاری رد می شویم. آدمهایی که گاه غمگین و گاه شاد ، و گاهی متعجب و گاه نگرانند. آدمهایی که هر کدام در دنیایی زندگی می کنند متفاوت با دنیای ما ، و هر چند در جغرافیای یکسانی با ما زندگی می کنند ، از جهان پیرامون چیزی می بینند که گاه ، یکسره با ما متفاوت است. این ها مقدمه ای بود برای اینکه بگویم چند وقتیست سر گیجه دارم ، و گاه گویی در دنیایی زندگی می کنم که سراسر برای من غریبه است.
 
اینجا جاییست که تنهایی نهان آدمی ( که هر روز با حضور دیگران و رفت و آمد آنها ، به گوشه ای نشسته و آرام می گیرد ) سر بر می آورد و در برابر او  این حرف را در گوشش زمزمه می کند : تو چرا اینجا ایستاده ای؟ چرا اینگونه ای؟ و رفتن ِ تو کدامین سو را نشانه گرفته است؟ اکنون تویی و خود ِ خودت ، نشسته در دل ِ تنهایی ای عمیق و می دانم که چه می کنی : باز به سمت دیگران و اشیاء فرار می کنی تا تنهایی اینگونه از تو بازجویی نکند و آنچه هستی را در برابرت قرار ندهد. می دانم ، می گریزی تا بر ترس هایت غلبه کنی ، تا زندگی کنی و ... ، اما همه قصه این نیست ، تو از تنهاییت ، به قیمت تنهاییت گریخته ای ؛ تنهایی ای که مهمترین دارایی توست.
   
(نظر) (4) توسط محمود مقدسی در Monday, May 12, 2008 12:24 AM

 
قصه شبکوک و شبکوکیان
 

 

قرار بر این شد که من قصه شبکوک را برای شما روایت کنم ، از همین ابتدای کار به خاطر ملال انگیز بودن نوشته ام عذر می خواهم. با وجود رامین و مهدی و حامد که هر سه دلنشین می نویسند ، بی ادبی بود نوشتن ِ من ، که انجام دادم و دست به نوشتن بردم.

 

دو سه سال قبل ، من و باقی شبکوکیان در منزل رامین عزیز جمع می شدیم و حول موضوعات مورد علاقه مان بحث و مطالعه می کردیم.در آن زمان رامین و مهدی و اندکی هم من ، چیزهایی در وبلاگهایمان می نوشتیم و خیلی دوست داشتیم روزی جایی درست کنیم تا در کنار هم بنویسیم. این شد جرقه ی اولیه کار. بعد ها با همکاری حامد و دوست مشترکمان محمد ( مدیر عامل شرکت سوفار ) راه اندازی شبکوک آغاز شد و  کار به اینجا رسید که این صفحات زیبا ، حاصل کار دوستان ما در شرکت سوفار و آماده ی نوشتن برای ما شد. در این بین ، با پیوستن دکتر حقی که استاد هر چهار نفر ما بوده و هست ، جمع ما رونق بیشتری گرفت.

 

نام شبکوک پیشنهاد رامین بود و یک شب که در منزل او بودیم ، با توضیحی که او داد قانع شدیم و دیدیم که همه ی ما مثل عرفایی که در شب به وجد می آیند ( این معنای واژه شبکوک است) ، شب نشینیم و برای به نام شبکوک خوانده شدن شایسته.

 

هر کدام از ما سودای خاصی در سر دارد و نوشته های هرکدام از ما رنگ و بوی خاص خودش را خواهد داشت. شاید چون اکثر ما فلسفه خوانده یا می خوانیم ، به نظر برسد که اینجا هم از بحث فلسفی پر خواهد شد ولی من که بعید می دانم ، هرچند فلسفه ، زمینه اصلی ماست ولی علاقه های بسیار دیگری داریم ، مثل اینکه ادبیات و جامعه شناسی و روانشناسی را هم پی می گیریم ، سری در سیاست داریم و دلی در عرفان و این همه کافی خواهد بود که حتی فلسفی نوشتنهایمان هم رنگ دیگری به خود بگیرد.

 

نکته ای در مورد صفحه اصلی شبکوک  بگویم و این معرفی کوتاه را به پایان برسانم. بالای بالای صفحه ، بالاتر از آرم شبکوک و در گوشه راست صفحه ، لینک صفحه اصلی شبکوک قرار دارد که از طریق آن می توانید از اینکه چه کسی اخیرا مطلبی نوشته است با خبر شوید؛ هر چند خانه ی مرتبی بود ، کمی آنرا به هم ریختیم و به زودی مرتب تر از قبل خواهد شد.

 

در پایان از دوستان عزیزم در شرکت سوفار داده پرداز ، علی الخصوص محمد و داریوش تشکر می کنم و امیدوارم با همراهی شما تجربه جالبی را آغاز کنیم و حرف های بزنیم در خور و قابل تامل.

   
(نظر) (10) توسط محمود مقدسی در Tuesday, May 06, 2008 11:40 PM

 
هر آدم ِعادی
 

 

 راه مي رفت و راه مي رفت ، شمردم ، از جلوي خانه ي ما حداقل سه باری رد می شد. هر روز عصر تمام پارك را سه دور مي زد . هميشه در فكر بود ، چهره اش نگران نبود ولي نگاه نافذش هميشه راه را براي خواندن احساسش مي بست . با آدم كه حرف مي زد ، خيال مي كردي صدايش از اعماق تاريكي مي آيد و گاهي كه مي خنديد ، احساس مي كردي كه جرقه اي در آن تاريكي زده شده است.

 

مدتي رفت و نبود. فكر كردم نكند آن رهگذر هميشه در فكر ِ محله مان اتفاقي برايش افتاده باشد. احوالش را از اين و آن پرسيدم ؛ يكي گفت خبر ندارم ، ديگري گفت : ميگن از اين محل رفته ، نفر سومي هم گفت : به نظرم مياد گرفتنش. و من كه كمي با او دمخور بودم ، احساس كردم هيچ كدام از اين اتفاقات نيفتاده است. بعدها فهميدم كه آن رهگذر عجیب، از محله ي ما نرفته ، بلكه براي قدم زدن و فكر كردن به محله ديگري مي رود : هر روز عصر از سر کوچه تاكسي سوار مي شود و سه خيابان بالاتر پياده شده و قدم مي زند و هر روز 10 بار بيمارستاني كه در آن خيابان هست را دور مي زند ، گاهي گلي مي خرد ، داخل بيمارستان مي شود و ساعتي بعد با لبخندي بر لب از آنجا خارج شده ، روي اولين صندلي مي نشيند ، ده دقيقه اي گريه مي كند و بعد سوار تاكسي شده و بر مي گردد.

 

رهگذر غمگين ، يك عادم عاديست ، كاملا عادي ؛ از خودم مي پرسم : مگر هر آدم عادي چقدر راز دارد كه اين همه پيچيده به نظر مي آيد؟

 

   
(نظر) (3) توسط محمود مقدسی در Sunday, April 27, 2008 10:16 PM

 
خدا كجاي اين شب ِ برفي ايستاده ؟
تاملات  


 
برف مي بارد. از ديشب شروع كرده به باريدن و همينطور يك ريز و پي در پي ، گاهي تند و گاهي كند ، در كار باريدن است. سر شب كه براي خريد روزنامه بيرون می رفتم ( روزنامه اي كه نيامده بود ) حسابي شال و كلاه كردم تا مبادا اين دم ِ آخري سرما بخورم. واقعا زيبا بود : خيابان ِ پوشيده از برف و تك و توك ماشين هايي كه به آرامي حركت مي كردند و درخت هايي كه آرام و باوقار در دو طرف خيابان ، به آسمان در كشيدن نقاشي زمستاني اش كمك مي كردند و عابراني كه با دستان فرو برده در جيب ، آهسته و با احتیاط راه می رفتند تا زمين نخورند. همه چيز براي لذت بردن ِ من در اين شب زمستاني فراهم بود. نزديكي نانوايي يكي كه انگار از ابتداي خيابان را سر خورده بود و رسيده بود به من ، ايستاد و پرسيد :
- به چي فكر مي كني ؟
- به زيبايي ِ برف و درخت ها و خيابون و مردم.
- يعني ميخواي بگي به خدا فكر نمي كني ؟
 
مسخره بود ؛ يك نفر ناشناس جلوي آدم را بگيرد و چنين سوالي بپرسد :
 
- منظورتون ؟
- هيچي. فقط اينكه قيافت به آدمايي مي خوره كه دارن به خدا فكر مي كنن.
 
خندم گرفت و پرسيدم :
 
- مگه قيافم چه شكلي شده ؟
 
خنديد و گفت :
 
- مهم نيست ، جواب منو ندادي؟
- خب چرا ، داشتم به خدا فكر مي كردم و به حرفهاي قديس بناونتوره. و به اينكه چطور ميشه توي اين دنيا با دوست داشتن انسانها و عشق ورزيدن به خدا زندگي كرد.
- بله. ديدي درست گفتم.
 
بعد ، دستش را بر روي شانه ام گذاشت و از من خواست چند دقيقه به برف هايي كه جلوي لامپ بزرگ يك مغازه مي درخشيدند نگاه كنيم. اين كار را كرديم و او كه انگار خيلي لذت برده بود ، دستكشش را در آورد ، با من دست داد و رفت. من هم كه روزنامه گيرم نيامده بود ، چند تا نان خريدم و آرام آرام ، به طوري كه زمين نخورم به سمت خانه به راه افتادم. باز هم به حرف هاي بناونتوره قديس فكر مي كردم : همه اجزاء جهان علائمي هستند كه ما بايد آنها را بفهميم . برگشتم و به خيابان پشت سرم نگاه كردم. و به چيزهايي فكر كردم كه در يك شب زمستاني مي توانستم در اين خيابان ببينم يا تصور كنم :
 
يك آسمان قرمز ِ در حال باريدن .
دو رديف درخت در كنار خيابان كه با برف پوشيده شده اند.
چند ماشين پارك شده در كنار خيابان.
چند عابر كلاه پوش كه به آرامي حركت مي كنند.
مغازه هاي دو طرف خيابان با چراغهاي پر نورشان و آدم هايي كه داخل مغازه ها با هم حرف مي زنند.
جوي آبي كه يخ بسته .
گربه اي كه محض بودن در فكر من ، از كنارم مي گذرد و نگاهي به من مي كند. ( من نمي دانم او هم از اين سرما و برف لذت مي برد يا نه ؟ )
و من كه تنها ايستاده بودم و لحظه هايي از عمرم را سپري مي كردم و در فكر ِ فهميدن هستي و خدا بودم.
 
برف مي باريد و كمي تند تر شده بود. نانهايم خيس شده بودند. دست ديگرم را بر روي نان ها كشيدم. بدجوري حيرت زده بودم.
 
   
(نظر) (0) توسط محمود مقدسی در Monday, April 07, 2008 1:33 AM

 
ایستاد و به مرگ خیره شد .1.
داستان كوتاه  

 
ياد حرف پدربزرگش افتاده بود كه مي گفت : " آدما مرگو بو مي كشن. اونايي كه كم كم بايد برن ، يه جورايي اونو احساس مي كنن. يكي مي فهمه كه داره مي ميره ، يكي غمگين ميشه ولي نميدونه چرا. يكي بيخود و بي جهت دلش براي همه چي تنگ ميشه ، يكي همش از مرگ حرف مي زنه و از اين حرف زدن لذت مي بره و ... ، خلاصه اوني كه بايد بره ، يه طوري بهش الهام ميشه. "
 
اين روزا احساس مي كرد يه جورايي داره بوي مرگ رو ميشنوه . شايد فشار كار خستش كرده بود يا اينكه تفريح كافي نداشت و مدت زيادي ميشد به شهر خودشون نرفته بود ، داشت از پا درش میاورد. ولي به نظرش اين بار حالش يه جور ديگه بود. تازه وقتي نتيجه آزمايشو گرفت فهميد كه حسش بهش دروغ نمي گفته. اگه خیلی شانس مي آورد ، 5 ، 6 ماه زنده مي موند. وقتي اين خبر رو شنيد تا يه روز ِ كامل گيج ِ گيج بود. حتي حوصله اينكه از روي تختش بلند بشه رو هم نداشت. اصلا نمي دونست چه طوري بايد فكر كنه. نميدونست بايد ناراحت باشه يا نه؛ قطعا مي دونست كه خوشحال نيست. نشسته بود و از ديروز بدون اينكه بخوابه ، به مرگ فكر مي كرد ؛ همه چيز مثل يك فيلم بود. يه جورايي مي خواست اونقدر خسته بشه كه حسابي خوابش ببره و وقتي بلند شد ، احساس كنه فيلم تموم شده و دوباره زندگيشو مثل هميشه ادامه ميده. ولي خوابش برد و زياد هم خوابيد ام