Login

 

 

 

سلام. من محمود مقدسی هستم . دغدغه های اصلیم : خودم ، زندگی ، اجتماع و خدا.

 

 
 شبکوکیان

 
 
 
 
 
 
   نام کاربر
کلمه عبور
 ورود
 
 

  
هر آدم ِعادی
 

 

 راه مي رفت و راه مي رفت ، شمردم ، از جلوي خانه ي ما حداقل سه باری رد می شد. هر روز عصر تمام پارك را سه دور مي زد . هميشه در فكر بود ، چهره اش نگران نبود ولي نگاه نافذش هميشه راه را براي خواندن احساسش مي بست . با آدم كه حرف مي زد ، خيال مي كردي صدايش از اعماق تاريكي مي آيد و گاهي كه مي خنديد ، احساس مي كردي كه جرقه اي در آن تاريكي زده شده است.

 

مدتي رفت و نبود. فكر كردم نكند آن رهگذر هميشه در فكر ِ محله مان اتفاقي برايش افتاده باشد. احوالش را از اين و آن پرسيدم ؛ يكي گفت خبر ندارم ، ديگري گفت : ميگن از اين محل رفته ، نفر سومي هم گفت : به نظرم مياد گرفتنش. و من كه كمي با او دمخور بودم ، احساس كردم هيچ كدام از اين اتفاقات نيفتاده است. بعدها فهميدم كه آن رهگذر عجیب، از محله ي ما نرفته ، بلكه براي قدم زدن و فكر كردن به محله ديگري مي رود : هر روز عصر از سر کوچه تاكسي سوار مي شود و سه خيابان بالاتر پياده شده و قدم مي زند و هر روز 10 بار بيمارستاني كه در آن خيابان هست را دور مي زند ، گاهي گلي مي خرد ، داخل بيمارستان مي شود و ساعتي بعد با لبخندي بر لب از آنجا خارج شده ، روي اولين صندلي مي نشيند ، ده دقيقه اي گريه مي كند و بعد سوار تاكسي شده و بر مي گردد.

 

رهگذر غمگين ، يك عادم عاديست ، كاملا عادي ؛ از خودم مي پرسم : مگر هر آدم عادي چقدر راز دارد كه اين همه پيچيده به نظر مي آيد؟

 

   
(نظر) (3) توسط محمود مقدسی در Sunday, April 27, 2008 10:16 PM

 
خدا كجاي اين شب ِ برفي ايستاده ؟
تاملات  


 
برف مي بارد. از ديشب شروع كرده به باريدن و همينطور يك ريز و پي در پي ، گاهي تند و گاهي كند ، در كار باريدن است. سر شب كه براي خريد روزنامه بيرون می رفتم ( روزنامه اي كه نيامده بود ) حسابي شال و كلاه كردم تا مبادا اين دم ِ آخري سرما بخورم. واقعا زيبا بود : خيابان ِ پوشيده از برف و تك و توك ماشين هايي كه به آرامي حركت مي كردند و درخت هايي كه آرام و باوقار در دو طرف خيابان ، به آسمان در كشيدن نقاشي زمستاني اش كمك مي كردند و عابراني كه با دستان فرو برده در جيب ، آهسته و با احتیاط راه می رفتند تا زمين نخورند. همه چيز براي لذت بردن ِ من در اين شب زمستاني فراهم بود. نزديكي نانوايي يكي كه انگار از ابتداي خيابان را سر خورده بود و رسيده بود به من ، ايستاد و پرسيد :
- به چي فكر مي كني ؟
- به زيبايي ِ برف و درخت ها و خيابون و مردم.
- يعني ميخواي بگي به خدا فكر نمي كني ؟
 
مسخره بود ؛ يك نفر ناشناس جلوي آدم را بگيرد و چنين سوالي بپرسد :
 
- منظورتون ؟
- هيچي. فقط اينكه قيافت به آدمايي مي خوره كه دارن به خدا فكر مي كنن.
 
خندم گرفت و پرسيدم :
 
- مگه قيافم چه شكلي شده ؟
 
خنديد و گفت :
 
- مهم نيست ، جواب منو ندادي؟
- خب چرا ، داشتم به خدا فكر مي كردم و به حرفهاي قديس بناونتوره. و به اينكه چطور ميشه توي اين دنيا با دوست داشتن انسانها و عشق ورزيدن به خدا زندگي كرد.
- بله. ديدي درست گفتم.
 
بعد ، دستش را بر روي شانه ام گذاشت و از من خواست چند دقيقه به برف هايي كه جلوي لامپ بزرگ يك مغازه مي درخشيدند نگاه كنيم. اين كار را كرديم و او كه انگار خيلي لذت برده بود ، دستكشش را در آورد ، با من دست داد و رفت. من هم كه روزنامه گيرم نيامده بود ، چند تا نان خريدم و آرام آرام ، به طوري كه زمين نخورم به سمت خانه به راه افتادم. باز هم به حرف هاي بناونتوره قديس فكر مي كردم : همه اجزاء جهان علائمي هستند كه ما بايد آنها را بفهميم . برگشتم و به خيابان پشت سرم نگاه كردم. و به چيزهايي فكر كردم كه در يك شب زمستاني مي توانستم در اين خيابان ببينم يا تصور كنم :
 
يك آسمان قرمز ِ در حال باريدن .
دو رديف درخت در كنار خيابان كه با برف پوشيده شده اند.
چند ماشين پارك شده در كنار خيابان.
چند عابر كلاه پوش كه به آرامي حركت مي كنند.
مغازه هاي دو طرف خيابان با چراغهاي پر نورشان و آدم هايي كه داخل مغازه ها با هم حرف مي زنند.
جوي آبي كه يخ بسته .
گربه اي كه محض بودن در فكر من ، از كنارم مي گذرد و نگاهي به من مي كند. ( من نمي دانم او هم از اين سرما و برف لذت مي برد يا نه ؟ )
و من كه تنها ايستاده بودم و لحظه هايي از عمرم را سپري مي كردم و در فكر ِ فهميدن هستي و خدا بودم.
 
برف مي باريد و كمي تند تر شده بود. نانهايم خيس شده بودند. دست ديگرم را بر روي نان ها كشيدم. بدجوري حيرت زده بودم.
 
   
(نظر) (0) توسط محمود مقدسی در Monday, April 07, 2008 1:33 AM

 
ایستاد و به مرگ خیره شد .1.
داستان كوتاه  

 
ياد حرف پدربزرگش افتاده بود كه مي گفت : " آدما مرگو بو مي كشن. اونايي كه كم كم بايد برن ، يه جورايي اونو احساس مي كنن. يكي مي فهمه كه داره مي ميره ، يكي غمگين ميشه ولي نميدونه چرا. يكي بيخود و بي جهت دلش براي همه چي تنگ ميشه ، يكي همش از مرگ حرف مي زنه و از اين حرف زدن لذت مي بره و ... ، خلاصه اوني كه بايد بره ، يه طوري بهش الهام ميشه. "
 
اين روزا احساس مي كرد يه جورايي داره بوي مرگ رو ميشنوه . شايد فشار كار خستش كرده بود يا اينكه تفريح كافي نداشت و مدت زيادي ميشد به شهر خودشون نرفته بود ، داشت از پا درش میاورد. ولي به نظرش اين بار حالش يه جور ديگه بود. تازه وقتي نتيجه آزمايشو گرفت فهميد كه حسش بهش دروغ نمي گفته. اگه خیلی شانس مي آورد ، 5 ، 6 ماه زنده مي موند. وقتي اين خبر رو شنيد تا يه روز ِ كامل گيج ِ گيج بود. حتي حوصله اينكه از روي تختش بلند بشه رو هم نداشت. اصلا نمي دونست چه طوري بايد فكر كنه. نميدونست بايد ناراحت باشه يا نه؛ قطعا مي دونست كه خوشحال نيست. نشسته بود و از ديروز بدون اينكه بخوابه ، به مرگ فكر مي كرد ؛ همه چيز مثل يك فيلم بود. يه جورايي مي خواست اونقدر خسته بشه كه حسابي خوابش ببره و وقتي بلند شد ، احساس كنه فيلم تموم شده و دوباره زندگيشو مثل هميشه ادامه ميده. ولي خوابش برد و زياد هم خوابيد اما بعد از خواب ، اولين چيزي كه ديد ، نتيجه آزمايش بود و بعد خودشو كه توي آينه به چشم هاي پف كردش خيره شده بود. رفت سر يخچال و كمي آب خورد ؛ كره و پنير و نون رو گذاشت روي ميز و شروع كرد به خوردن ، تصميم گرفته بود بعد از اين صبحونه ، واقعيت رو قبول كنه و به اين فكر بكنه كه چه كار بايد كرد.
 
صبحونه كه تموم شد ، ديگه كم كم فهميده بود كه مي ميره ولي هنوز باورش نميشد ، يك كم روي خودش فشار آورد ولي نتونست باور كنه ، پس تصميم گرفت به كارهايي كه بايد بكنه فكر كنه و به خودش زمان بده كه باورش بشه. توي اين شرايط ، يه چيزی خيلي عجيب بود و اون هم اينكه ديگه به هيچ وجه بوي مرگ رو حس نمي كرد و كم كم داشت اونو زير پوستش احساس مي كرد.
 
*
رفت بيرون و شروع كرد به قدم زدن و فكر كردن. به زندگيش ، به خانواده و تحصيلش ، به ۲۷ سالی که عمر کرده بود و به خیلی چیزای دیگه فكر كرد. شب كه شد به خونه برگشت؛ حالا دیگه ترسش شروع شده بود. هميشه فكر مي كرد آدم منطقييه و مي تونه با هر مسئله اي كنار بياد ولي بعد از اينكه دمدماي غروب باورش شد كه مي ميره ، شروع كرد به ترسيدن و شب كه شد ، جدا ترسيده بود. نميدونست از چي ولي مي ترسيد ، شايد از اينكه مي ميره مي ترسيد يا از اينكه نميدونه پشت اين تاريكي چه خبره يا ... شايد هم از اين مي ترسيد كه نمي تونه توي چشم هاي پدر و مادرش نگاه كنه و بگه من دارم مي ميرم يا ... ولي هرچي بود ، احساسش توي اون لحظه ، عميق ترين ترسي بود كه توي زندگيش تجربه كرده بود.
 
 
اون شب خوابش نبرد و در حالي گه گهگداري از ترس مي لرزيد ، به فكر كردن ادامه داد. باز هم به زندگيش فكر كرد و به تلاشي كه كرده بود ، باورش شده بود كه مي ميره ولي هنوز باورش نمي شد كه همه ي زندگيش رفته و گذشته ، و اون الان تنهاي ِ تنها ، خودشه كه داره با مرگ مواجه ميشه ؛ مرگي كه انگار زير پوستش حركت مي كنه و از دستهاش ميره توي قفسه ي سينش و مي پيچه دور كمرش و ميره توي پاهاش و همينجور باز بالا مياد و پايين ميره و دنبال زماني مي گرده كه پوستشو پاره كنه و بزنه بيرون و بپيچه دور گردنش و خفش كنه. اون شب در حالی که داشت به مرگِ پدربزرگش فکر می کرد ، خوابش برد.
 
ادامه دارد ...
 
   
(نظر) (3) توسط محمود مقدسی در Sunday, April 06, 2008 11:41 PM

 
نامه اي به آينده ي نامعلوم خودم
 

 

دوستي كه اندكي بزرگ تر از من است ، مي گفت خيلي از اين مسائلي ( مثل معنا و مرگ و زندگي و خدا و ... ) كه اين روزها با شور و هيجان درگيرش هستي ، در آينده كمرنگ مي شوند و چيزهاي ديگري جاي آنها را مي گيرد. او چنان صحبت مي كرد كه معنايش اين بود : " چندان جدي نگير ، زمان همه ي اين ها را محو مي كند". ولي من نتوانستم و نمي توانم باور كنم . تو خودت مي داني كه چگونه درگيرم ، و از روز و شبهايم باخبري ؛ از تو مي پرسم : آيا من آنگونه شده ام ؟ در آن روزها كه تو هستي چه چيزي جاي اين مسائل را گرفته است ؟ آيا هنوز هم مثل امروز ، فكر مي كني زندگي ِ بدون شور و شيدايي زندگي نيست ؟ برايت دعا مي كنم ، برايم دعا كن.

   
(نظر) (0) توسط محمود مقدسی در Monday, February 25, 2008 1:17 PM

 
تاملاتی در نگاه به یک تجربه و بازیگرانش
دين  

تاملاتی در نگاه به یک تجربه و بازیگرانش
 
 
 ۱. بارها از خودم پرسيده ام كه آيا ساده كردن مطلبي پيچيده براي اينكه به فهم درآيد كار درستيست يا نه؟ اين چند روزه به اين فكر مي كنم كه اگر اين ساده كردن راهي به عميق تر ديدن نگشايد ، كار جدا غلط و مشكل سازيست.
 
اين روزها باز هم درگير زبان دين و تفسير اتفاقات ديني شده ام ؛ اموري چند وجهي و پيچيده و اغلب نمادين كه ساده كردن آنها ، بدون در نظر گرفتن امكان اينكه آيا مخاطب راهي به عمق خواهد گشود يا نه ، ممكن است همه مفاهيم را بي معني كرده و آنچه خالي از معني مي شود ، اندكي زرنگي كافيست كه معنايي باطل درون آن بگنجاني و از بار عاطفي موجود در آن استفاده كني تا باطلي را ترويج كني. ماجراي عاشورا نمونه خوبي براي اين مسئله است.
 
۲. ما اين مسئله را چگونه تفسير مي كنيم؟ امسال هم مثل سالهاي قبل تلاش می کنم تا معناي بسياري از رفتارهاي نمادين را در اين اتفاق بزرگ بفهمم. به نظر مي رسد  آنچه از دينداري انتظار می رود ( چيزهايي چون معنادهي به زندگي ، پاسخ به سوالات بزرگ زندگي و رويكردي براي بهتر زيستن ) را مي توان از خلال چنين اتفاقاتي كه در آنها شخصيت هاي اصلي ديني بازيگران صحنه اند ، بهترفهمید.
 
 وقايعی از این دست که تجربه هاي زيسته ي باور هاي دیني اند ، خيلي گويا تر از بيان هاي مستقيم ، به سوالهاي ما پاسخ مي دهند چرا كه در آنها ، انسانهایی وجود دارند كه در پيچيده ترين شرايط انساني مثل انتخاب بين مرگ و زندگي يا تن دادن به باورهاي غلط براي داشتن آسايش و … ترديد هاي يك انسان و غلبه ايمان در آنها را به نمايش مي گذارند. من هميشه به اينگونه تجربه هاي زنده که در آنها می توان با پرسش از چرایی رفتار ها و انتخاب ها راهی به فهم ارتباط باورهای دینی با زندگی گشود ، به دیده ی احترام نگریسته ام و معتقدم اگر وقایعی از این دست و شخصیت های بزرگ دینی با  زندگی هایشان در برابر ما نباشند ، هیچگاه نمی توانیم  یک دین را به درستی بفهمیم. عاشورا یکی از همین وقایعیست که باورهای دینی را در قالب انسانهای گوشت و خون دار به زنده ترین وجهی به نمایش می گذارد.
 
   
(نظر) (0) توسط محمود مقدسی در Saturday, January 26, 2008 11:56 PM

 
در میان واژه ها و معناهای غریب
تاملات  

در میان واژه ها و معناهای غریب
 
1. چيزهايي مي نويسم كه براي هيچ كس نيست ؛ نه براي تو و نه حتي براي خودم. چيزهايي مي نويسم براي واژها و كلمه ها. براي كلمه هايي كه فكر مي كنند از سوي خدا آمده اند و نورند و قرار است دنياي ما آدم ها را روشن كنند و جمله شوند و از دهان ما به قلب دوستانمان سرازير شوند يا از لاي سطور كتاب ها پرواز كرده و در ذهن مخاطبانمان آشيان كنند ؛ مثل همين جمله : " دركت مي كنم" كه اين روزها عجيب نمي فهممش. آنقدر با اين واژه هاش جلوي من رژه رفته كه همه چيزش به هم ريخته و صف كلماتش به هم پاشيده و گاهي اينطور به ذهنم مي آيد كه : درك مي كنمت " يا " مي درك كنمت" يا " مردكت كنيم " يا " درميكت كنم" يا " من كت در مي " يا ... و انگار كاملا خالي از معني شده است.
 
مدام دست مي كنم در قلبم و مي گردم دنبال واژه اي كه بتواند در دماي 30- درجه بايستد و از معناي خودش دفاع كند يا وقتي كه مرگ حروفش را مي بيند ، بايستد و بگويد با يك حرف كمتر هم معنا دارم و حتي با دو حرف و ... و دست آخر وقتي حرفي نماند جز يك الف حيرت زده بتواند هنوز خودش را اثبات كند. و به دنبال واژه اي مي گردم كه وقتي گرسنه است بتواند معناي گرسنگي را بي آنكه بريزد در واژه رنج يا مرگ ، نشان دهد و از همين حروف " گ ر س ن گ ي " به درستي در تركيبي عميق و معنا دار تمام آنچه بر يك آدم گرسنه ي دردمند مي گذرد را نشان دهد.
 
بي انصافي نمي كنم و نمي خواهم همه چيز را بر سر واژه ها خراب كنم . به جمله " دوستت دارم" به همراه يك نگاه عاشقانه و يك لبخند واقعي فكر كن. ببين چطور مي تواند يك كوه يخ را آب كند يا يك آتش بزرگ و بلند درست كند و يك نفر را از سر تا پا بسوزاند. نه ، واژه ها ضعيف نيستد ، خيلي هم قوي اند. خيلي بيشتر از آن چيزي كه فكرش را بكني. همين سه حرف " م ر گ " وقتي سر هم مي شوند و مي نشينند كنار واژه "مادر" تن آدم زا مي لرزاند يا وقتي مي نشيند كنار واژه من ، دليل يك عمر تلاش براي فهميدن زندگي مي شود و ... .
 
ولي مسئله چيز ديگريست. مسئله فريب كاري واژه هاست . واژه هاي فريبكار ، بدترين چيز دنيا هستند. گاهي باعث مي شوند يك نفر كشته بشود يا بالا بياورد يا ... .
 
 
2. دوستم مجيد به من مي گفت : " از واژه ها بايد در كنار چيزهاي ديگه استفاده كني. واژه هاي تنها معناشونو از دست ميدن. واژه ها رو بايد برد توي روح و همه جاشو بهشون نشون داد تا بي خبر از چيزايي كه توي اون ميگذره ، از دهن بيرون نيان و بدونن كه براي ريخته شدن در پاي چيزهاي بيهوده خلق نشدن و همينجور بي دليل مثل طناب نپيچن دور دست و پا و گردن آدمها و زندگي اونها رو به نفع خودشون مصادره نكنن.
 
بايد واژه ها رو فهميد و انتظار زياد ازشون نداشت. مثلا براي اينكه به يه نفر بفهموني كه فلان گل زيباست ، اونو ببر و گل رو بهش نشون بده . يا براي اين كه به كسي بفهموني دوستش داري ، ازش بخواه گوششو بزاره روي قلبت و صداي اونو بشنوه و اگر خواستي به كسي بفهموني كه دركش مي كني ، برو وايسا توي مشكلش و مثل اون باش و تا جايي كه از دستت بر مياد بهش كمك كن و ... " .
 
و مجيد كه اين حرف ها رو به من می زد ، عاشق شد ، بعدش سرطان گرفت و هي ضعيف و ضعيف تر شد تا مرد و من براي اينكه بفهمونم چقدر از مرگش ناراحتم ، سه روز به ديوار خيره شدم و چيزي نخوردم و مي خواستم نفس هم نكشنم تا بميرم ولي نشد و واژه هايي مثل عادت ، فكر ، زندگي ، فرصت ، ديگران و ... منو كشوند به جاي ديگه اي.
 
بگذريم. ولي بايد از واژه ها تشكر كرد اگر اونها نبودن ، خبر تولد يك نوزاد يا شكفتن يك گل يا رسيدن زمستون و باريدن برف رو چطور به هم مي داديم؟
 
   
(نظر) (0) توسط محمود مقدسی در Saturday, January 26, 2008 11:54 PM

 
شعرهاي زيباي بسيار خوانده ي من
آنچه ناگاه مي آيد  

شعرهاي زيباي بسيار خوانده ي من
 
امروز به طور کاملا اتفاقی تصمیم گرفتم چند تا از شعرهایی رو که دوست دارم اینجا بزارم تا در لذت خوندنشون با هم شریک بشیم ، پس شعرها رو بی هیچ ترتیب خاص یا پس و پیشی مشخصی میذارم :
اولی از فرخی سیستانی:

دل من همي داد گفتي گوايي 
                         كه باشد مرا روزي از تو جدايي

بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم 
                          بر آن دل دهد هر زماني گوايي

من اين روز را داشتم چشم و زين غم 
                           نبوده ست با روز من روشنايي

جدايي گمان برده بودم وليكن 
                           نه چندان كه يك سو نهي آشنايي

به جرم چه راندي مرا از در خود 
                            گناهم نبوده ست جز بيگنايي

بدين زودي از من چرا سير گشتي 
                             نگارا بدين زود سيري چرايي

كه دانست كز تو مرا ديد بايد 
                            به چندان وفا اين همه بي وفايي

سپردم به تو دل ندانسته بودم 
                            بدين گونه مايل به جور و جفايي

دريغا دريغا كه آگه نبودم 
                            كه تو بي وفا در جفا تا كجايي

همه دشمني از تو ديدم وليكن 
                            نگويم كه تو دوستي را نشايي

نگارا من از آزمايش به آيم 
                            مرا باش تا بيش ازين آزمايي

 
 این هم از شفیعی کدکنی:
ایستاده
" ابر و باد و ماه و خورشیدو فلک"
           از کار
زیر این برف شبانگاهی
                     بدتر از کژدم،
                                   می گزد سرمای دی ماهی.
کرده موج ِ برکه در یخْ برف
دست و پای خویشتن را گم
                                         زیر صد فرسنگ برف،
                                                                     اما
                                                                در عبور است از زمستان
                                                                                              دانه گندم!
 
این یکی از قیصر امین پور:
در خواب هاى كودكى ام
           هر شب طنين سوت قطارى
از ايستگاه مى گذرد
                  دنباله قطار
انگار هيچ گاه به پايان نمى رسد
                         انگار
                                       بيش از هزار پنجره دارد 
                                                        و در تمام پنجره هايش 
                                                                    تنها تويى كه دست تكان مى دهى