برف مي بارد. از ديشب شروع كرده به باريدن و همينطور يك ريز و پي در پي ، گاهي تند و گاهي كند ، در كار باريدن است. سر شب كه براي خريد روزنامه بيرون می رفتم ( روزنامه اي كه نيامده بود ) حسابي شال و كلاه كردم تا مبادا اين دم ِ آخري سرما بخورم. واقعا زيبا بود : خيابان ِ پوشيده از برف و تك و توك ماشين هايي كه به آرامي حركت مي كردند و درخت هايي كه آرام و باوقار در دو طرف خيابان ، به آسمان در كشيدن نقاشي زمستاني اش كمك مي كردند و عابراني كه با دستان فرو برده در جيب ، آهسته و با احتیاط راه می رفتند تا زمين نخورند. همه چيز براي لذت بردن ِ من در اين شب زمستاني فراهم بود. نزديكي نانوايي يكي كه انگار از ابتداي خيابان را سر خورده بود و رسيده بود به من ، ايستاد و پرسيد :
- به چي فكر مي كني ؟
- به زيبايي ِ برف و درخت ها و خيابون و مردم.
- يعني ميخواي بگي به خدا فكر نمي كني ؟
مسخره بود ؛ يك نفر ناشناس جلوي آدم را بگيرد و چنين سوالي بپرسد :
- منظورتون ؟
- هيچي. فقط اينكه قيافت به آدمايي مي خوره كه دارن به خدا فكر مي كنن.
خندم گرفت و پرسيدم :
- مگه قيافم چه شكلي شده ؟
خنديد و گفت :
- مهم نيست ، جواب منو ندادي؟
- خب چرا ، داشتم به خدا فكر مي كردم و به حرفهاي قديس بناونتوره. و به اينكه چطور ميشه توي اين دنيا با دوست داشتن انسانها و عشق ورزيدن به خدا زندگي كرد.
- بله. ديدي درست گفتم.
بعد ، دستش را بر روي شانه ام گذاشت و از من خواست چند دقيقه به برف هايي كه جلوي لامپ بزرگ يك مغازه مي درخشيدند نگاه كنيم. اين كار را كرديم و او كه انگار خيلي لذت برده بود ، دستكشش را در آورد ، با من دست داد و رفت. من هم كه روزنامه گيرم نيامده بود ، چند تا نان خريدم و آرام آرام ، به طوري كه زمين نخورم به سمت خانه به راه افتادم. باز هم به حرف هاي بناونتوره قديس فكر مي كردم : همه اجزاء جهان علائمي هستند كه ما بايد آنها را بفهميم . برگشتم و به خيابان پشت سرم نگاه كردم. و به چيزهايي فكر كردم كه در يك شب زمستاني مي توانستم در اين خيابان ببينم يا تصور كنم :
يك آسمان قرمز ِ در حال باريدن .
دو رديف درخت در كنار خيابان كه با برف پوشيده شده اند.
چند ماشين پارك شده در كنار خيابان.
چند عابر كلاه پوش كه به آرامي حركت مي كنند.
مغازه هاي دو طرف خيابان با چراغهاي پر نورشان و آدم هايي كه داخل مغازه ها با هم حرف مي زنند.
جوي آبي كه يخ بسته .
گربه اي كه محض بودن در فكر من ، از كنارم مي گذرد و نگاهي به من مي كند. ( من نمي دانم او هم از اين سرما و برف لذت مي برد يا نه ؟ )
و من كه تنها ايستاده بودم و لحظه هايي از عمرم را سپري مي كردم و در فكر ِ فهميدن هستي و خدا بودم.
برف مي باريد و كمي تند تر شده بود. نانهايم خيس شده بودند. دست ديگرم را بر روي نان ها كشيدم. بدجوري حيرت زده بودم.