برای مردی که با آرامش مرد
نام: حميد
نام خانوادگي: عزتي
تاريخ تولد:25/4/1344
محل تولد: شهرستان داراب ، استان فارس
تحصيلات: ليسانس علوم تربيتي
علت تقاضاي شغل: بيكاري و علاقه به كودكان استثنايي
سابقه كار: 2 سال كار در پرورشگاه به عنوان مربي
حقوق مورد درخواست : ۴۵هزار تومان
چقدر با كودكان استثنايي آشنايي داريد :
من بچه ها رو دوست دارم ؛ همه بچه ها رو . بچه هاي استثنايي رو هم دوست دارم. راستش من توي بچگي با يك بچه استثنايي رفيق بودم كه 15 ساله كه شد مرد. تا قبل از اين كه من برم مدرسه ، با اون خيلي بازي مي كردم.خيلي مهربون بود . وقتي كه بچه هاي محل اذيتش مي كردن ، با صداي بلند گريه مي كرد ولي به كسي حمله نمي كرد و كسي رو نميزد ولي مادرش كه انگار از همه خجالت مي كشيد ، خيلي آروم گريه مي كرد .
از مسائل تربيتي اين كودكان چقدر آگاهي داريد :
توي دانشگاه چند واحدي در اين مورد گذرونديم ولي من كه با اون دوستم كه اسمش علي بود ، خيلي دوست بودم و كلي چيزي ازش ياد گرفتم. آخه بچه هاي استثنايي همشون شبيه همن ؛ حتي قيافه هاشون هم شبيه همه. انگار كه همشون يك نفرن كه يه جا دختر ميشه ، يه جا پسر و ... . توي چشم هاي اون يه نفر كه همشونه ، يك نگاه معصومي هست كه وقتي چشمش ميفته توي چشمات ، دست و پاتو گم مي كنی ؛ راستشو بخواين توي همچين موقعيتي من كه از خودم بدم مياد و از خيلي چيزهاي ديگه هم. شايد گفتن اين مسائل مهم نباشه ولي من چند باري مي خواستم خودكشي كنم. البته مشكل رواني ندارم ؛ اينو ميتونين تست كنين. خوب حتما براي اين كارم دليل داشتم و براي اين كه خودمو نكشتم هم دليل دارم. شما اگه منو استخدام كنين ، لطف بزرگي در حقم كردين.
توضيحات اضافي :
من توي بچگي يك بار زدم توي گوش علي و علي گريه نكرد. اون موقعي اين كار رو كردم كه من 12 سالم بود و علي 11 سالش. من داشتم بزرگ مي شدم و دوشت داشتم اداي آدم بزرگ ها رو در بيارم. ديده بودم كه داداش ِ بزرگتر علي كه سر كوچمون نجاري داشت ، وقتي از دست علي عصباني مي شد ، يك چك مي زد توي گوش اون. يك روز من كه تازه فهميده بودم كه علي منگله و فهمش خيلي كمتر از منه و تازه اگه بزني توي گوشش انگار كه خيلي دردش نمي گيره و مثل بقيه آدم ها نيست كه بگرده دنبال يه موقعيت تا تلافي كنه ، و با اين كه اصلا عصباني نبودم ، بيخود و بي جهت زدم زير گوشش. علي گريه نكرد و زل زد توي چشم هام. وقتي برگشتم خونه ، چشمم كه به خواهر كوچيكم افتاد و ديدم كه به خاطر خراب شدن عروسكش با صداي بلند گريه مي كنه ، يك هو دلم هرَی ریخت و تازه فهميدم چه كار كردم. برگشتم تا از علي معذرت بخوام ولي اون رفته بود توي خونشون . من اون شب تا صبح گريه كردم. از فردا مامان علي اجازه نمي داد علي بياد توي كوچه. هفته بعد ما از اون محل رفتيم و چند سال بعد كه من 16 سالم بود وعلي 15 سالش ، علي مرد.
نظر كارشناس مربوطه :
( لطفا در اين محل چيزي ننويسيد )
نظر به اينكه رشته تحصيلي متقاضي مرتبط مي باشد و سابقه كاري كافي هم در اين زمينه دارد ، استخدام ایشان بلامانع است . لازم به ذکر می باشد که توضیحات داده شده در این فرم توسط ایشان اندکی عجیب و نا مربوط می باشد ولی پس از مصاحبه حضوری و آشنایی بیشتر با ایشان ، ابهامات موجود برطرف گردید.
...........................................................................
پا نوشت :
اين فرم تقاضا نامه ، از آن كسيست كه در يك صبح پاييزي پس از 15 سال كار در پرورشگاه كودكان استثنايي ، در يك حادثه رانندگي كشته شد. در وصيت نامه او قطعه زيبا و تامل برانگيزي وجود دارد :
"چقدر من اين روزها آرامم. انگار تمام انتقامم را از بودنم گرفته ام و تمام لذتم را از زندگی برده ام ، و از رنجي كه سالها ، چون خوره اي روحم را مي خورد رهايي پيدا كرده ام. بارها از خودم مي پرسيدم كه زندگي چيست و به آن مي انديشيدم ، ولي هيچ گاه جواب درستي پيدا نكردم. اما بودن با آن كودكان آسماني مرا به آنچه ارزش زيستن دارد نزديك كرد و انگار كه فهميدم زندگي چيست.
براي پسر عزيزم : اگر مي خواهي با اين باور زندگي كني كه زندگي مي ارزد و اين هستي بيهوده نيست ، خودت را كاملا وقف آن مسئله اي كن كه زندگيت را عميقا درگير خودش كرده. اميدوارم كه زندگي تا آن دم كه زنده هستي در نظرت ارزشمند باشد."