وقتی به حرف های مردان در مورد زنان یا موضعی که آنها در برابر تصورات و خواست ها و نیازهای آنان می گیرند می اندیشم ، بی درنگ مسئله ای ذهنم را متوجه خودش می کند ؛ تقریبا در تمامی این سخنان و موضع گیری ها مسئله ی واحد و محوری این است که مردان ، دنیای زنان را به رسمیت نمی شناسند. از این به رسمیت نشناختن می توان تعبیر دقیق تری هم کرد و آن اینکه مردان دنیای زنان را واقعی نمی داند. بگذارید کمی این مسئله را بازتر کنم:
به نظر می رسد که جدّی گرفتن ارتباط مستقیمی با واقعی دانستن دارد و برای واقعی دانست لازم است که مسئله برای شما دارای اهمیت کافی باشد. ما چیزی را واقعی می انگاریم که ملموس ، جدی و با اهمیت باشد و تقریبا در نظر همه ی ما تنها امور واقعی ارزش تأمل و صرف انرژی دارند نه امور فانتزی.
در نگاه بسیاری از مردان ، جهان واقعی چیزیست که از نگاه مردانه دیده می شود و امور مهم ، اموری هستند که مردان به آنها می پردازند . در نظر آنان ، جهانی که زنان می بینند و در آن زندگی می کنند ، جهانی در حاشیه است. دنیای زنان دنیایی فانتزی با خواست ها و نیاز های غیر واقعی ولی لطیف است که مردان ، هر از چند گاه نیاز دارند به آن سری بزنند ولی ساکن شدن در آن جهان از نظر آنان کار نادرستی است ، چرا که جهان زنانه از امور جدی و با اهمیت تشکیل نشده است. خیلی مواقع تعابیری چون " زن را چه به این کارها " بیان کننده ی همین نگاه است. آنان زنان را که از منظری زنانه ( و به معنای دیگر: غیر واقعی ) به جهان می نگرند در پرداختن به بسیاری از امور محق نمی دانند.
علاوه بر این وقتی در گفتگوهایی که بار مردانه اش بیشتر است می نشینی ، مردان از این جهان زنانه می نالند یا آن را مسخره می کنند ؛ چنان که پایتخت نشینان شهرستانی ها را و شهری ها روستایی ها را مسخره می کنند.
اگر با توصیف بالا موافق هستید ، مایلم چند نکته ی قابل تأمل را با شما در میان بگذارم :
1. از لحاظ معرفت شناختی تصویر مردانه از جهان هیچ ترجیهی بر تصویری که زنان می بینند ندارد . چنان نیست که جهان به طور دقیق به شناسایی مردان درآید و از شناسایی زنان بگریزد. اگر کمی میاندارانه سخن بگوییم ، باید گفت که هر کدام از منظری می نگرند که به یک میزان از واقعیت بهره مند است. وجوهی از واقعیت که از نگاه مردانه می گریزد ، خود را در نگاه زنانه آشکار می کند و اموری که مردان به عنوان یک انسان به غایت به آنها نیازمندند و جهانشان از آنها خالیست ، در جهان زنانه یافت می شوند و برای بهره مند شدن از آنها باید به سراغ زنان بروند و بالعکس ( هر چند من با چنین خط کشی هایی که با این صراحت در نوشته مطرح کردم مخالفم ولی به نظرم می رسد در میان ما چنین تلقی هایی وجود دارد ).
2. این به رسمیت نشناختن جهان زنانه به طرز تاسف برانگیزی باب گفتگو و ارتباط میان مردان و زنان را می بندد که نمودهای بارز آن را می توان در ارتباط همسران با هم و در محیط های کار مشاهده کرد. وقتی رابطه و گفتگویی از این دست از میان برود ، ارتباط بر پیش داوری ها و قضاوت های ناآگاهانه و بد بینی های بی دلیل بنا می شود. در این میان طرفین رنجی را متحمل می شوند که مسبب اصلی آن این به رسمیت نشناختن جهان طرفین و آگاهی نداشتن از آن است.
3. بسیاری از زنان نیز به این قضاوت مردانه تن داده ( که در گذشته این مسئله بیشتر بوده و امروز کمتر است ) و به همین سبب اعتماد به نفس خود را از دست می دهند و در نتیجه از زیستن در جهان خویش لذت نمی برند و حتی به خواست ها و ارزش های خود به دیده ی تحقیر می نگرند. پذیرش این قضاوت از طرف زنان ، موجب از خود بیگانگی و رنج آنان می شود.
4. بر اساس چنین تلقی ای در بسیاری از موار ، زنان به جای اینکه سوژه هایی ( فاعل هایی ) قابل ارتباط باشند ، تبدیل به ابژه می شوند و جایگاه آنا تا حد اشاء و اموری برای بهره مدی مردان پایین می آید. در این نگاه زنان نه سوژ هایی قابل ارتبط اند و نه حتی به عنوان سوژهایی جذاب شناخته می شوند بلکه جایگاه آنان به تا حدّ ابژه های جنسی تقلیل می یابد.
5. همه پذیری چنین تلقی ای , علاوه بر این که خطایی بزرگ در شناسایی ما پدید می آورد ، تصمیم گیری های ما را هم آسیب پذیر می کند. ما چنان تصمیم می گیریم که دستمان از آنچه باید خالیست. اگر زندگی انسانها تنها بر مدار تصویر مردانه از جهان بگردد ، با جهانی خشن و پر از جنگ و فقر و نفرت روبروییم. در این جهان ، ما تصویر بخشی از واقعیت را به همه ی آن تسرّی داده این و با این کار حتی کارایی خود ِ این تصویر جزئی را هم از بین برده ایم. در جهان سراسر مردانه ، مردان هم اگر نگوییم به اندازه ی زنان ولی در همین حدود ، دچار رنج می شوند.