Login

 

 

 

سلام. من محمود مقدسی هستم . دغدغه های اصلیم : خودم ، زندگی ، اجتماع و خدا.

 

 
 شبکوکیان

 
 
 
 
 
 
   نام کاربر
کلمه عبور
 ورود
 
 

  
همنشینی آرزوها
 

ما اغلب برای" رسیدن به آرزوهایمان" از خدا طلب کمک می کنیم اما کمتر پیش می آید که در باره ی " نفس آرزو داشتنمان" از خدا چیزی بخواهیم. علاوه بر این شاید بتوان گفت که وقتی به آرزوهایمان می اندیشیم ، تمام تمرکز ما بر روی آرزوها و اهداف و نتایجیست که در پس آنها به دنبالشان هستیم  و کمتر به نسبت این آرزوها با هم و تاثیری که این مسئله در ذهن و ضمیرمان می گذارد توجه داریم ( لا اقل من چنین بوده و هستم). مدتیست ذهنم درگیر این مسئله شده است که ببینم چه آرزوهای کوچک و بزرگی دارم و این آرزوها تا چه حد با هم سازگارند و به تحقق هم یاری می رسانند. نتیجه جالب نبود ، بسیاری از آرزوهای من با هم متناقض بودند ؛ به این صورت که برخی از آرزوهای بزرگم با هم تناقض داشتند اما مسئله جدی تر نسبت آرزوهای کوچم با هم و وضعیت آنها در نسبت با آرزوهای بزرگم بود. بسیاری از آرزوهای کوچکم با هم سر سازگاری نداشتند و بسیاری از آنها با آرزوهای بزرگم که جهت زندگیم را مشخص می کنند در یک سو و یک جهت نبودند. کمی که بیشتر تامل کردم  مسئله ی مهم و قابل تاملی را دریافتم و آن هم این که بسیاری از رنج های پنهان و آشکارم ناشی از همین همسو و سازگار نبودن آرزوهای کوچک و بزرگم است. وقتی به دنبال تحقق یکی می روم و در راه آن تلاش می کنم ، از دیگری دور می شوم و رنج محقق نشدن این دیگری ، زخمی به روحم وارد می آورد ؛ و وقتی که سر تحقق این را دارم از آرزوی دیگری دور می شوم.

 

 این مسئله بیش از هر چیز در صورت ناسازگار بودن آرزوهای بزرگ هر فرد با یکدیگر ، رنج آفرین خواهد بود اما وقتی به همین مسئله در نسبت آرزوهای کوچک و آرزوهای بزرگ می نگرم ، به نظرم می رسد که در اینجا هم تاثیر در همان حدود است. وقتی که آرزوی بزرگ من چیزیست و درزندگی هر روزه ام چیزهای دیگری را که در جهتی مخالف یا متفاوت با آنند را دنبالمی کنم ، برایند زندگی من ، مجموعه ی آشفته ای از چیزهای بی ارزشست در حالی که آنچه با ارزش تر است به دست نیامده یا برای تحقق اندکی از آن ، زمان زیاد و هزینه ی بسیاری صرف شده است.

 

اینگونه بودکه شب قدر امسال ، بیش از هر دعای دیگری این دعا مرا مشغول خود کرده بود که : " خدایا یاریم کن تا آرزوهای معقول و نامتناقضی داشته باشم". امسال بیش از این که بر روی آرزوهایم تمرکز کنم ، ار خدا خواستم تا یاریم کند که آرزوهایم را بیش از پیش به هم نزدیک کنم و از این طریق بسیاری از رنج های فردی ام را کاهش دهم و علاوه بر آن شخصیتم را از چندپارگی نجات دهم.

 

   
(نظر) (8) توسط محمود مقدسی در Friday, September 26, 2008 10:17 PM

 
جهان واقعی ِ مردان ؟!
تاملات  

 وقتی به حرف های مردان در مورد زنان یا موضعی که آنها در برابر تصورات و خواست ها و نیازهای آنان می گیرند می اندیشم ، بی درنگ مسئله ای ذهنم را متوجه خودش می کند ؛ تقریبا در تمامی این سخنان و موضع گیری ها مسئله ی واحد و محوری این است که مردان ، دنیای زنان را به رسمیت نمی شناسند. از این به رسمیت نشناختن می توان تعبیر دقیق تری هم کرد و آن اینکه مردان دنیای زنان را واقعی نمی داند. بگذارید کمی این مسئله را بازتر کنم:
 
به نظر می رسد که جدّی گرفتن ارتباط مستقیمی با واقعی دانستن دارد و برای واقعی دانست لازم است که مسئله برای شما دارای اهمیت کافی باشد. ما چیزی را واقعی می انگاریم که ملموس ، جدی و با اهمیت باشد و تقریبا در نظر همه ی ما تنها امور واقعی ارزش تأمل و صرف انرژی دارند نه امور فانتزی.
 
در نگاه بسیاری از مردان ، جهان واقعی چیزیست که از نگاه مردانه دیده می شود و امور مهم ، اموری هستند که مردان به آنها می پردازند . در نظر آنان ، جهانی که زنان می بینند و در آن زندگی می کنند ، جهانی در حاشیه است. دنیای زنان دنیایی فانتزی با خواست ها و نیاز های غیر واقعی ولی لطیف است که مردان ، هر از چند گاه نیاز دارند به آن سری بزنند ولی ساکن شدن در آن جهان از نظر آنان کار نادرستی است ، چرا که جهان زنانه از امور جدی و با اهمیت تشکیل نشده است. خیلی مواقع تعابیری چون " زن را چه به این کارها " بیان کننده ی همین نگاه است. آنان زنان را که از منظری زنانه ( و به معنای دیگر: غیر واقعی ) به جهان می نگرند در پرداختن به بسیاری از امور محق نمی دانند.
 
علاوه بر این وقتی در گفتگوهایی که بار مردانه اش بیشتر است می نشینی ، مردان از این جهان زنانه می نالند یا آن را مسخره می کنند ؛ چنان که پایتخت نشینان شهرستانی ها را و شهری ها روستایی ها را مسخره می کنند.
 
اگر با توصیف بالا موافق هستید ، مایلم چند نکته ی قابل تأمل را با شما در میان بگذارم :
 
1. از لحاظ معرفت شناختی تصویر مردانه از جهان هیچ ترجیهی بر تصویری که زنان می بینند ندارد . چنان نیست که جهان به طور دقیق به شناسایی مردان درآید و از شناسایی زنان بگریزد. اگر کمی میاندارانه سخن بگوییم ، باید گفت که هر کدام از منظری می نگرند که به یک میزان از واقعیت بهره مند است. وجوهی از واقعیت که از نگاه مردانه می گریزد ، خود را در نگاه زنانه آشکار می کند و اموری  که مردان به عنوان یک انسان به غایت به آنها نیازمندند و جهانشان از آنها خالیست ، در جهان زنانه یافت می شوند و برای بهره مند شدن از آنها باید به سراغ زنان بروند و بالعکس ( هر چند من با چنین خط کشی هایی که با این صراحت در نوشته مطرح کردم مخالفم ولی به نظرم می رسد در میان ما چنین تلقی هایی وجود دارد ).
 
2. این به رسمیت نشناختن جهان زنانه به طرز تاسف برانگیزی باب گفتگو و ارتباط میان مردان و زنان را می بندد که نمودهای بارز آن را می توان در ارتباط همسران با هم و در محیط های کار مشاهده کرد. وقتی رابطه و گفتگویی از این دست از میان برود ، ارتباط بر پیش داوری ها و قضاوت های ناآگاهانه و بد بینی های بی دلیل بنا می شود. در این میان طرفین رنجی را متحمل می شوند که مسبب اصلی آن این به رسمیت نشناختن جهان طرفین و آگاهی نداشتن از آن است.
 
3. بسیاری از زنان نیز به این قضاوت مردانه تن داده ( که در گذشته این مسئله بیشتر بوده و امروز کمتر است ) و به همین سبب اعتماد به نفس خود را از دست می دهند و در نتیجه از زیستن در جهان خویش لذت نمی برند و حتی به خواست ها و ارزش های خود به دیده ی تحقیر می نگرند. پذیرش این قضاوت از طرف زنان ، موجب از خود بیگانگی و رنج آنان می شود.
 
 
4. بر اساس چنین تلقی ای در بسیاری از موار ، زنان به جای اینکه سوژه هایی ( فاعل هایی ) قابل ارتباط باشند ، تبدیل به ابژه می شوند و جایگاه آنا تا حد اشاء و اموری برای بهره مدی مردان پایین می آید. در این نگاه زنان نه سوژ هایی قابل ارتبط اند و نه حتی به عنوان سوژهایی جذاب شناخته می شوند بلکه جایگاه آنان به تا حدّ ابژه های جنسی تقلیل می یابد.
 
 
5. همه پذیری چنین تلقی ای , علاوه بر این که خطایی بزرگ در شناسایی ما پدید می آورد ، تصمیم گیری های ما را هم آسیب پذیر می کند. ما چنان تصمیم می گیریم که دستمان از آنچه باید خالیست. اگر زندگی انسانها تنها بر مدار تصویر مردانه از جهان بگردد ، با جهانی خشن و پر از جنگ و فقر و نفرت روبروییم. در این جهان ، ما تصویر بخشی از واقعیت را به همه ی آن تسرّی داده این و با این کار حتی کارایی خود ِ این تصویر جزئی را هم از بین برده ایم. در جهان سراسر مردانه ، مردان هم اگر نگوییم به اندازه ی زنان ولی در همین حدود ، دچار رنج می شوند.
   
(نظر) (15) توسط محمود مقدسی در Wednesday, September 10, 2008 8:24 PM

 
تاملی درباره ی پوچی
تاملات  

غالب مردم گهگاه احساس می کنند که زندگی پوچ و عبث است ، و برخی به صورت قوی ودائمی چنین احساسی دارند. ولی معمولا دلایلی که برای این اعتقاد عرضه می دارند به وضوح ناکافیست. برای خیلی از ما مسئله چندان روشن نیست و نمی توانیم دلیل روشنی برای این احساس بیان کنیم و گاها از ادله ای استفاده می کنیم که بیشتر از آنکه دلیلی برای پوچ بودن زندگی باشند ، نشان دهنده ی این احساس ما هستند.
 
از این میان دو دلیل که من آنها را دلایل میتنی بر زمان و مکان می نامم ، دارای چنین ویژگی ای هستند ؛ یعنی با وجود اینکه احساس ما را نشان می دهند ولی ادله ی کافی ای نیستند :
 
غالبا گفتار ما برای فهماندن عبث بودن زندگی ، با زمان و مکان سر و کار دارد. ما ذرات ریزی در گستره ی بی کران جهان هستیم؛ زندگی های ما حتی بر اساس مقیاس زمان ِ زمین شناختی ، آناتی بیش نیست تا چه رسد بر اساس زمان کیهانی ، ما همه هر لحظه ممکن است بمیریم. ما از این تعبیر به نوعی برای بیان پوچ و عبث بودن زندگی استفاده می کنیم. اما مسلّماً اگر زندگى پوچ و عبث باشد هيچ يك از اين واقعيات مسلّم نمى تواند موجب پوچى آن شود ، زيرا فرض كنيد كه اگر ما زندگى جاويد مى داشتيم ، آيا اين طور نيست كه زندگى اى كه اگر هفتاد سال طول بكشد پوچ و عبث است اگر تا ابد باشد به طورى نامحدود پوچ و عبث خواهد بود؟ و اگر زندگى هاى ما بر فرضى كه به اندازه كنونى باشيم پوچ و عبث باشد ، اگر ما دنيا را پر مى كرديم (يا به دليل آن كه بزرگ تر مى بوديم يا به دليل اين كه دنيا كوچك تر مى بود)  آیا عبث بودنش كم تر مى شد؟  
 
بنابراین به نظر می رسد که کوتاه بودن عمر یا کوچک بودن اندازه ی ما نمی تواند دلیلی بر پوچ و بی ارزش بودن زندگی ما باشد. ظاهراً تأمّل در خُرد بودن و ناپايدار بودن ما كاملاً با اين احساس مرتبط است كه زندگى بى معنا به نظر می رسد ، اما روشن نيست كه اين ارتباط چگونه است. مسئله اینجاست که برای معنا پیدا کردن زندگی ، اهمیت داشتنی از جنس مکان و زمان ، مشکلی را حل نمی کند بلکه گره کار با چیز دیگری گشوده خواهد شد ؛ اهمیت داشتن به گونه ای و به معنایی دیگر ، ممکن است پاسخی به مسئله و احساس بی معنایی باشد.
 
   
(نظر) (11) توسط محمود مقدسی در Thursday, August 28, 2008 8:50 PM

 
ننویسندگی
 

مدتیست کمتر دست و دلم به نوشتن می رود ، نه فقط در وبلاگ ، که دفتر نوشته های شخصیم هم مدتیست ورقی نخورده است.غمگین نیستم ، رشته ی افکارم از دستم در رفته، یا بهتر بگویم ، هجوم افکار گوناگون ، مجال نوشتن را از من گرفته است. به هر طرف که نگاه می کنم ، موجی از سوال به سویم روانه می شود و به هر اتفاقی که فکر می کنم ، از خودم می پرسم : آیا زمانی نمی رسد که اوضاع کمی بهتر شود؟ جهان بیرون از ذهنم روز به روز آشفته تر می شود. دیگر مثل سالهای قبل اخبار روزنامه ها و سایت ها را با جدیت پیگیری نمی کنم ولی همین اندکی هم که از اینطرف آنطرف یا در تورق های گاه به گاهم می شنوم کافیست تا دوباره مرا به درون این آشفتگی و سردردها و اندوه های پس از آن بکشاند. اگر امیدی باشد به جهان درون است ، جایی که حتی گاهی با خوابی و رویایی در خواب ، به دل خوشبختی پرت می شوی و دمی از این سیر پر شتاب اتفاقات ناخوشایند بیرون می افتی.اوضاع درونم بد نیست ، حیرت ام روز به روز زیادتر می شود و دست و پا شکسته ، هر از چندی جواب سوالی را می یابم و کمی شادی و رضایت را تجربه می کنم. گاه صدای گلی زیبا را می شنوم و گاه از پیچیدن صدای باد در لابه لای درختان به وجد می آیم و گاه با خوشی های کوچک چنان به وجد می آیم که گویی خوشبخت ترین فرد زمینم.
 
   
(نظر) (13) توسط محمود مقدسی در Thursday, August 14, 2008 10:27 AM

 
آنکه دل به دریا می زند
فلسفي  

به نظرم می رسد که زندگی یک فیلسوف و تا حد زیادی ، زندگی یک عارف ، در مقایسه با سایر زندگی ها بیشترین شباهت را به زندگی یک قاچاقچی دارد. بیایید با هم  زوایای زندگی یک قاچاقچی را بکاویم. کسی که وارد کار قاچاق می شود ، به سودای به دست آوردن سود بیشتر و داشتن ِ بیشتر ، دست به این کار می زند. او با شروع این کار ، آرامش معمول خود را از دست خواهد داد ولی در ازای آن چیزهای زیادی بدست خواهد آورد و با وجود خطر و ناامنی همیشگی ، در سایه ی آن دارایی ، آرامش متفاوتی را تجربه خواهد کرد. او بواسطه ی کاری که در پیش گرفته ، هر دم باید خطر کند و هر لحظه آماده ی رفتن باشد. هیچ جایی مسکن همیشه ی او نخواهد بود و هر دم که لازم بیاید ، باید همه چیز را رها کند و برود. دوستی به نقل از فیلمی می گفت : برای یک قاچاقچی ، ازدواج معنی ندارد ، قاچاقچی باید بتواند در عرض 10 دقیقه تمام چیزی که دارد را بگذارد و برود."
 
برای یک فیلسوف و تا حد زیادی برای یک عارف نیز وضع به همین گونه است. آنگاه که شروع به اندیشیدن می کند و با صداقت و تلاش گام در این راه می گذارد ( که اغلب انتخاب نمی کند بلکه پویایی روحش چنین ضرورتی برایش پیش می آورد) آرامش معمولی که بسیاری از آدمها در بی خبریشان تجربه می کنند را ازدست می دهد ، جواب ها و وضعیت های سطحی را رها می کند و دل به یافته های عمیق تری می بندد که در آینده خواهد یافت. پس از این ، هیچ جایی مسکن او نخواهد بود و مقیم هیچ اندیشه و حال ثابتی نخواهد شد. گاه چیزی بدست می آورد و سرشار می شود ( در بیان عارفانه می توان گفت که بسطی می یابد ) و گاه مدت ها در تردید ( برای فیلسوف) و در قیض ( برای عارف ) باقی می ماند.
 
این هر دو گونه زندگی ( زندگی قاچاقچی و زندگی عارف یا فیلسوف ) بر نا آرامی و خطر پذیری بنا شده است. هر دو آرامشی را تجربه می کنند که از دل خطرها بدست آمده و نه آرامشی پیش از هرگونه خطر کردنی یا پیش از دیدن هر گونه خطری که هست ولی چشمان ما آنها را نمی بیند.
 
-------------------------------------------------------------------------------------
 
پانوشت : توضیح فوق در مورد یک فیلسوف ، روشن به نظر می رسد اما در مورد یک عارف باید بگویم که تلقّی من از عارف ، کسیست که بیشتر و قوی تر از همه ( به اقتضای روح عمیق و لطیفش ) وجوه تراژیک زندگی را می بیند و با وجود آن ها به آرامش می رسد. عارف چونان عاشقیست که آرامش پیش از عاشقی را رها می کند ، دل به مخاطرات عاشقی می زند و در پس آن ، آرامش و رضایت عمیق تری را طلب می کند.
   
(نظر) (13) توسط محمود مقدسی در Tuesday, July 22, 2008 9:35 PM

 
بر باد رفته
تاملات  

دیشب در منزل یکی از دوستانم ، فیلمی که دانشجویان از مَددی ( معاون دانشگاه زنجان) گرفته بودند را دیدم. پیش از آن ، وقتی خبر این اتفاق را شنیده بودم ، به قدر کافی از دست نظام و دولت و دانشگاه و آن مرد ، به هم ریخته بودم ولی دیروز در این فیلم ، چیزی متفاوت از همه ی اینها توجهم را به خودش جلب کرد ؛ وقتی دانشجویان وارد اتاق شدند و دختر دانشجو از فرصت استفاده کرده و از اتاق خارج شد ، وضع و حال مددی به طرز رقت آوری اسف انگیز بود. یک عمر آبرویش و همه ی آنچه به عنوان "مددی" شناخته مس شد ، در یک لحظه نابود شده بود. مثل گربه ای که گیر افتاده باشد ، مستاصل و دست و پا گم کرده به هر سمتی می رفت و می خواست از هر سوراخی که می شود ، فرار کند. خودم را جای مددی گذاشتنم ، شاید موقعیت او از کسی که تمام خانواده اش را در یک لحظه در زلزله از دست داده باشد هم غم انگیز تر بود ؛ چرا که آن فرد ، بخشی از هویت خود را از دست داده بود و مددی در یک لحظه تمام هویت خود را. بعد از آن زلزله ، فرد از این نمی هراسد که کسی او را بشناسد ؛ او  "هست" ولی بخشی از هویتش( خانواده اش) را از دست داده ولی مددی بعد از آن ماجرا از "خودش" خواهد گریخت و دوست ندارد هیچ کس او را بشناسد. آنچه تا دیروز بوده و حتما به آن افتخار می کرده ، امروز اگر شناخته شود با تداعی این اتفاق ، مایه ی فرار او خواهد شد. این صحنه ها به نظر من ، نمایانگر اوج ضعف آدمی در برابر از دست دادن هویت است ، هویتی که با رفتنش معنای زندیگی فرد نیز به صورت عمیقی دستخوش تلاطم می شود. "فرد"  از آنچه بوده و از هدفی که بر اساس آن نحوه بودنش برای زندگی داشته ، به یکباره خالی می شود و این لحظه ایست که به نوعی می توان از آن به "مرگ" تعبیر کرد.
 
وضعیت غریبی بود. علاوه بر استیصال ، چیز دیگری که در مددی نمایان بود ، احساس عمیق شرم بود. وقتی رازی از آدمی برملا می شود ، گویی "برهنه" در میان چشم های دیگران قرار می گیرد و احساس شرم ، به یکباره به او هجوم می آورد ؛ او به دنبال هر راهی می گردد تا بر این شرم غلبه کند و برهنگی خود را بپوشاند. احساس شرم در این استاد دانشگاه ، چنان وضع رقت آوری بوجود آورده بود که دلم برایش سوخت. بیچاره در یک لحظه همه چیزش را به باد داده بود.
   
(نظر) (13) توسط محمود مقدسی در Thursday, July 03, 2008 11:42 AM

 
آنکه با ما آشنا بود
 

 

دیروز سالگرد درگذشت مرد بزرگی بود که بعد از 31 سال از رفتنش ، همچنان بر سر آراء او بحث و گفتگوست. بارها از خودم پرسیده ام که نسبت شریعتی با نسل ما که نسل سوم خواننده های اوییم چیست؟ پاسخ های متفاوتی به این سوال داده ام. در این نوشته کمی پیرامون این پاسخ ها ، بحث خواهم کرد.
 
نام شریعتی را بارها ، در کنار کلمه شهادت و عکس او را در کنار خون و پیام جهاد دیده ایم و این ، ناشی از گفته های آتشین او در این باره است. همینطور عکس او و نوشته های پر از احساسش را در کنار ِ تصویر دریا یا قلب و ... نیز دیده ایم و این نشانگر روح لطیف و عمق احساس نوشته های اوست. شریعتی برای آن بخش از نسل ما که همچنان ، دل در گروی جهادی آگاهانه برای از بین بردن ظلم و تبعیض و ... داشند ، در قالب اولی و برای بخش بزرگتری از نسل ما در قالب دومی خود را نشان داد. برای اولی ها ، کتاب های ابوذر و " حسین وارث آدم " و " ثار " و ... کتابی پر از خاطرات خوب ِ نوجوانی و جوانی شد و برای دسته ی دوم ، دل نوشته های کویری که برای خیلی ها ، ابتدای آشناییشان با آن ، کتاب ادبیات دبیرستان بود. و برای عده ای ، شریعتی هر دو بود. حرفهایی داشت برای روح های دو تکه و چند تکه ای همانند خودش.
 
شریعتی برای بسیاری از ما ، نقطه ی شروع خواندن بود. با او بود که انتقاد کردن را یاد گرفتیم و فهمیدیم که باید برای آنچه انسانیست تا پای جان تلاش کرد. با او بود که یاد گرفتیم که در برابر عمله ی زر و زور و تزویر ، در هر لباسی که باشد ، باید ایستاد. با اندیشه های او بود که ما ، در برابر متولیان رسمی دین ، زبان به انتقاد گشودیم و بعد ، حرکت خود را در شناختن  آگاهانه تر ِ آغاز کردیم. برای خیلی ها ، شریعتی آغاز راه اندیشیدن نقادانه در باورهای دینی بود ، در حالی که از این میان ، در نهایت ، هر کدام راهی متفاوت با دیگری را برگزیدند و نسبت دوری و نزدیکی آنها از دین متفاوت شد.
 
بعد ها که تردید های فلسفی و شک نسبت به خدا و هدفداری زندگی ، به روح جوان و پرسشگر ما هجوم آورد ، باز هم یکی از کسانی که قابل توجه بود و به ما یاری می رساند ، شریعتی بود. او خود ، تجربه ی دو بار تا پای خودکشی رفتن را داشت و  بازگشته و به زندگی ای ادامه داده بود ، با اندیشه و عمل بسیار ، آن را ساخته و بر وسوسه ی خودکشی با خودکشی دیگری یعنی ، فدا کردن خود در راه آرمانهای انسانی و الاهی ، غلبه کرده بود.
 
یادم هست که سالها ، کتاب های شریعتی ، جذاب ترین کتابهایی بود که می خواندم. روز های عاشورا به جای رفتن به دسته و هیئت ، سخنرانی های او را گوش می کردم و شب های قدر ، نیایش من ، خواندن کتاب های او بود. بارها ، بعد از خواند کتابهایش نوشتم و حتی تا مدت ها ، قلمم ، متأثر از نثر زیبای او بود.
 
اینگونه بود که ما هم ( و الته نه همه ی نسل ما ) با شریعتی زندگی کردیم. و این نکته ی مهمی در آثار اوست که در این دوره ی هجوم ِ بی تفاوتی و دل زدگی و در میان این همه تردید ، همچنان ، خواننده ی جوان را به سوی خود می کشد. این روزها که " هرچه سخت و استوار است ، دود می شود و به هوا می رود " شریعتی همچنان هست و گاه از دلِ " پدر ، مادر ، متهمیم " با ما سخن می گوید و گاه از دل کویر و هبوط و دفتر های سبز و خاکستری و ... .
 
اینگونه است که هنوز هم با وجود این که این جملات پرطنین را بارها و بارها شنیده و می شنوم که : " دوران شریعتی به پایان رسیده " ، " باید از شریعتی عبور کرد " و ... ، همچنان در میانه ی این عبور ایستاده ام و گوش هایم را برای شنیدن حرف هایش تیز کرده ام. شاید این دوام و اثرگذاری ، از آن باشد که روح دردمند ِ او ، آنقدر بزرگ بود و آنقدر زندگی را زیسته بود که برای ما و در زمانهای مختلف حرف های مهمی داشته باشد. شاید راز ماندگاری او ، وسعت روح و جمع اضداد در او بود.
   
(نظر) (10) توسط محمود مقدسی در Thursday, June 19, 2008 11:11 AM

 
صبح ها
زندگي  

 

هر روز صبح که از خواب بر میخیزم ، اندکی درنگ می کنم. در آغاز همه چیز نا آشناست. چند لحظه ای می گذرد تا بفهمم کجا هستم و چه باید بکنم. وقتی به خودم می آیم ، یادم می آید زنده ام و قرار است روز دیگری را زندگی کنم.
 
هر روز صبح وقتی از خواب بر می خیزم ، پس از اندکی درنگ و بعد از مرور کوتاه ِ کسانی که دوستشان دارم ، به مرگ فکر می کنم و با خودم زمزمه می کنم : " زندگی کوتاه است."
 
صبح ها که از خواب بلند می شوم ، به خدا فکر می کنم و از خودم می پرسم : این بودنت را چه خواهی کرد؟
 
صبح ها ، احساس می کنم یک روز دیگر خواهم زیست و ممکن است در میانه ی آن ، راهی دیار خاموشان بشوم. من در آغاز ِ روز به تمام چیزهایی که برایم مهم است فکر می کنم. هر صبح ، نوعی مکاشفه است ؛ وقتی به این فکر می کنم که زنده ام ، حالتی از شگفتی و ترس مرا فرا می گیرد ؛ من هستم ، و این جمله ی دو کلمه ایست که شگفتی سالهای من است. بودن و احساس آن ، تجربه ی غریبیست.هر روز احساس می کنم با دنیا غریبه ام و با حیرتی تمام در میان اشیاء و آدم های آن راه می روم ؛ دنیایی که هر آن باید از آن بروی ، و بودنی که هر دم باید آماده ی ترک کردنش باشی. سالهاست که نمی توانم به چیزی عادت کنم. تا دل به عادتی خوش می کنم ، شگفتی ای ، ترسی ، مرگی ، عشقی...  مرزهای دنیای مرا می درد و مرا عریان در برابر جهانی که هیچ از آن نمی دانم قرار می دهد و اینگونه است که من ، بارها و بارها ، در شناخت هستی و خوکردن به آن شکست می خورم.
 
صبح ها من به جهان سلام می کنم ، به جهانی پر از شگفتی و راز. تمام طول روز گوشهایم را تیز می کنم تا بشنوم و شب ها ، در حالی که بر حیرتم افزوده شده ، به خواب می روم و یک راز بر روی رازهای دیگر ، آماده ی صبحی دیگر می شوم.
   
(نظر) (12) توسط محمود مقدسی در Friday, June 06, 2008 12:46 AM

 
تاملی در نگاه عارفانه
تاملات  

 

وقتی سخن از عارفانه دیدن جهان به میان می آید ، نگاه شخص ِ عاشقی را تصور می کنم که هر دم نجوای درونش این است : " عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد " یا " هر چه آن خسرو کند ، شیرین کند " یا " عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست " ولی همزمان این سوال را از خودم می پرسم که عارف چگونه به رنج ها و نقصانهای کم و بیش زیاد جهان می نگرد و چگونه از دل ِ آنها نگاه عاشقانه اش بارور می شود. مدتیست که با سه پاسخ مواجهم و به زعم خودم ، هر کدام دربردارنده ی بخشی از حقیقتند. از آن میان ، در این نوشته به شرح مختصر دو پاسخ می پردازم :
 
1. عارف به تفسیر یکپارچه ( و نه تکه تکه ) ای از جان رسیده که در آن ، رنج ها و شرها معنایی متفاوت از ذهنی که تکه تکه جهان را می نگرد دارد. او زمانِ بودن آدمی را ابدیتی می داند که این زندگی 60 ، 70 ساله بخشی از آن است و حوادث و وقایع را در کل ابدیت می سنجد و می فهمد. عارف جهان را فعل موجودی به غایت حکیم و مهربان می داند و معتقد است آنچه به نظر شر می آید ، در این یکپارچگی ، جامه ی خیر به خود می پوشد. خدا به کسی که جایی رنجی می کشد ، پاداش و آرامش بزرگتری در جایِ دیگری در این ابدیت خواهد داد. به عنوان مثال ، قرآن پر است از توصیفاتی که دنیا را جایی سخت با نعمات کوتاه و زوال پذیر و رنج ها و انسان را موجودی ضعیف معرفی می کند و در کنار آنها از خدایی به غایت حکیم و رحیم یاد می کند و ذهن را متوجه جای دیگری می کند که آرامش واقعی آنجاست و این دنیا را دار ِ آزمایش می داند و نه دار آسایش.به تعبیر دیگر ، چنین چیزهایی را مختصات جایی که ما در آن زندگی می کنیم می داند و نه تنها رد نمی کند که بارها بر آن تاکید می ورزد. گویی جهان را اگر از نگاهی به وسعت ابدیت بنگری ، به آن نگاهی کل گرایانه داشته باشی و امور را پیوسته به هم بسنجی شرها یا خیر می شوند ( هستند ) یا به خیر منتهی می شوند. عارف معتقد است که نگاه ما شرور را شرور می کند ، نگاهی چنان که یاد کردم ، معنای متفاوتی به این شرور می بخشد. سخنان امام حسین در شب آخر حیاتش را شنیده اید که می گوید : دنیا برای مومن چون زندانی تنگ و تاریک است و مرگ برای او پلیست برای رفتن به سوی خوبی ها ( نقل به مضمون ). هر چند توصیفم از این پاسخ ، توصیف دقیقی نیست ولی امیدوارم خالی از بصیرت هم نباشد.نکته ی مهم در این نگاه این است که با وجود پذیرش رنج ها ، جهان را عاشقانه می بیند.
 
2. فرد عارف همواره در جایی میان عرفان و سیاست ( به معنای عمل و مجاهده برای ساختن جامعه و مبارز